![]() |
![]() |
|
| طهران کافه نادری ندارد............انار ندارد.......فرهاد ندارد.....طهران نوستالژی اش ته کشیده!!! |
|
منازعه جنسی من و او وسط مرغزار اندیشه !! تحقق مشیت الهی بود!! استحاله بود از درون!! و بسیار حیوانی!!!! ان تسلسل عقلایی بی فرهنگی من به غایت عمودی بود!!.............عمودی! ان شباهتهای فریبنده بدن زنانه اش نیز...ان خشکی و چروکیدگی اندامها ..ان حساسیت های شهوانی ..... ان قدر عصبی ام میکنند که منجر به انقباض عضلاتم گردند! میگوید: چرا همیشه تقصیر را بر گردن اختناق رحم موروثی ام می اندازی؟؟!! شما مفسران سنتی متنهای در پیت من خود قضاوت کنید در این روابط وهم انگیز و مخیله افسار گسیخته و حماقت مستتر در متون من چه میتوان یافت جز...........؟؟ جنون پاره های ان ذهن مخدوش که خدا یارش باد ...نیک تقطیریست از حماقت ناب!! شبی گفت دست بر دلم بگذار!! همچو سرگین مذاب بد بو..... داغ...مشتعل....منقل پذیر و هوش ربا!! در تنگنا گذاشتن هذیانات مالیخولیایی شبانه ام وظیفه همیشه گی اش بود.... مانند ملین رفتار میکرد! اما...همین هذیانات به منازعه جنسی من و او وسط مرغزار اندیشه عینیت بخشید! منازعه ای حیوانی....استحاله ای درونی ......موذیانه.....و البته مودبانه!!! من با کور دلی مایوس کننده ای در پی ایجاد بحران در روابطم......بحرانی جنسیتی....امیزشی....پالایشی!! او به بازسازی موضوعی- مصنوعی هذیان مشغول! من به چروکهای زیر شکمش!!! او به تنزیه اخلاقی......من به تفکیک جنسیتی!! و همین تحریم و تکریم و ......طرد ما را به رستگاری خواهد رساند! شبهایی را با طیب خاطر!! در کنار هم امدن صبح را به نظاره نشستیم . برهنگان دیوانه را شمردیم و روزها کنار ساحل کشتیهای حامل شرافت را!! او معتقد بود مغر من جایی است که در ان: نخ میریسند! اسبی مدام یورتمه میرود در ان ! من اما معتقد میباشم! مغز او مرکز اجباری کار درمانی است .....اقامتگاه هرزه گان لا قید است! چنین گشت که در کمتر از نیم قرن منازعه جنسی من و او در وسط مرغزار اندیشه قواعد نوین اخلاقی حاکم بلامنازع شبهای کسل کننده ناتوانان جنسی گردید ............ من به سبب ارتکاب گناهان کبیره فرشته ای با لباس سیاه و شمشیری بر دست بالای سر خود میبینم! او به واسطه رانهای شهوت زایش ............را بر بالین! اما همچنان تسلسل عقلایی بی فرهنگی ام به غایت عمودیست.....عمودی! و این تحقق مشیت الهی ست وسط مرغزار اندیشه! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11 بعد از ظهر توسط هیراد افشار |
|
|
رفاقت من و او پانزده سالی دوام اورده بود! اما چند صباحی میگذشت که رو به زوال گذاشته و ..... نه ان خانه ان خانه بود و نه ان یار همان! رفاقت پانزده ساله مان در دیدار مرلین مونرو خلاصه گشته بود و ان سیگار گوشه لبان بوگی کبیر!! در هر دو حالت حق به جانب او بود.. چه سالها که با هم گذراندیم باهم دانشجو شدیم...قیام کردیم...عاشق شدیم..فارغ شدیم...خندیدیم.. گریه کردیم!! با هم سفرها رفتیم...مکاشفه ها نمودیم اندر احولات شیوخ و .... بی منت تعارفش میکردم به رفقا...و بی منت بوسه میداد مر لبانشان!! چه شبها تا صبح پای فیلمبرداری و بحث و نوشتنها مان بود و صبور دود میشد..میسوخت و دم بر نمی اورد!! هیچ نامحرمی شبی را با ما صبح نکرد ....او ولی محرم بود!! رفیق پانزده ساله ام... (اره قبول من نامردی کردم کم اوردم!! نا رفیقی کردم از پشت خنجر زدم...من...کم اوردم تا ته نیامدم...نیمه راه ......اه....) تو اما ساربان ساعت عقل بودی......در اوج جنون! زنهار!!
ان یار دبستانی را!! خواستیم تا برهیم...تا چیزی شویم نگذاشتند! ما ماندیم و فراق ان یار سفر کرده مان..ان رفیق پانزده ساله! ما مشک پر نمودیم از فراق و فراق دریا گشت ....ما تشنه ماندیم...ماندیم! عقلمان مهماز خورد و رفاقت نهیب گشت و ... روز سیوم: یا رب و یا رحمان به دادمان رسید!و فغانها زدیم و عبرتها گرفتیم! و اموختیم................رفیق پانزده ساله مان مقصودش جز غفلت نبوده و رنج!! در پنجمین روز رنج و درد را همراه خویش نمودیم و هر دم غروبی دیدیم و فروغی! و..... به خویشتن و مرلین مونروی خویشتنمان اندیشیدیم!!! همه در رنج دیدیم فراموشش ننمودیم اما ان رفیق پانزده سال مان را! بر خاطرش سرگین بار نمودیم و فرستادیمش برود بچرد!! روز اخر زحمت بر خویش منقطع نمودیم و ........... ازاد و رها گشتیم.....چون بال و هوا گشتیم!! و نخستین عمیق نفس را بعد از پانزده سال اسارت!!!! تجربیدیم!! بی امان... چونان بر دلمان نشست که لاجرم ماجرم حالیش نشد.......که نخواست و نتاست که بر خیزد!! و انگاه مرلین مونروی عقلمان خویشتن بر ما نشان داد از چه لطف است که تشریف اورده؟ شاید همتت عالیست!!! گفتیم با خودمان لایقش نیستیم!!! ندا امد : ما این همه سال از علو همتمان غافل!!! سیگار را ان رفیق پانزده ساله مان را به بند انگشت.. مرلین مونرو و عمیق نفسی فروختیم!!! جانانه! ما مستوجب انعامیم و همان چند انگشت مرلین مونرو و عمیق نفس ما را بس! مبارکمان بادا...دادا..بادا بادا...دیم دارام رام دام ...داری داری رام!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط هیراد افشار |
|
|
او به شیوه ای کاملا محیطی نا مرئی میشود!! صاحب روان هیبت و اعتباری پدر سالارانه است!! نامبرده در اغتشاشهای خیابانی حضوری فعال داشته !! چند کودک زیر پایش له شده اند!! عجیب عاشق گل یا پوچ است!! به دلیل فقدان غل و زنجیر همیشه ازاد است!! وی همیشه با لحنی امرانه و تحکم امیز سخن میگوید!! در ۱۶ سالگی دچار تحول اخلافی غیر منتظره ای گردید و پونزده روز بعد اولین تجربه غیر اخلاقی اش را پشت سر گذاشت!! او را فراتر از محدوده های حقوقی رایج به حساب میاورند..!! نامبرده بی رحمانه و بی اغماض ادعاهایش را رو میکند و دیگران را مجبور به قبول یا سکوت!! با تغییرات اب و هوا احساساتش تغییر میکند!! همیشه به دنبال سرکوب تمایلات بشر دوستانه و رهایی بخش دیگران است..............بی وقفه!! دیدن رویش رشته سخن پدر گوینده را بدر میکند!! چهره ای هولناک .............حسی شدیداز وحشی گری... و اتشی که از چشمانش میبارد! نامبرده عاشق حمام اب سرد است و کتمان وجدان!! او دادگاهی نامرئی دارد که همه در ان متهمند و البته تسلیم حکم او!! با همه جنبه های قساوت امیز اجرای احکامش!! نمیتوان برای او طبیعتی ذاتی در نظر گرفت ومبدا...غایت.....هیچ!! از هر ارایه ای بی بهره!حتی بو الهوسی!! نامبرده تجلی تولد وحشت بشری محسوب میشود!! جنون در شانه هایش میپیچد!! شر مخلوق خیال اوست و در مقابل او نمیتواند خود را توجیه کند!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط هیراد افشار |
|
|
حالا نوبت ان رسیده بود که جنون تعلیق عقل را طلب نماید................. حالا فوج فوج سربازان غربت زده سلاح در دست شاه کشان راه می اندازند... خوش بین ترین طرفدارهای تئوری توهم !!! هم باور نمیکردند انچه را که میدیدند!! یر هیچ کس پوشیده نبود بازی اگاهانه .......شورشهای با دلیل و بی دلیل! صفهای برده گان....فقط برای استیلای جنون است و حالا زمان تعلیق عقل فرا رسیده است و باید پذیرایش بود. بودند معدود کسانی که برای اثبات شرف این تعلیق داوطلبانه و خود خواسته را انقلاب نامیدند و خوانش عظیم دگرگونی !! همه اما میدانستند که ازمایش انقلاب رو شده و دیگر جوابگو نیست! مبارزه های بی ثمر......اعتراضات مبهم.......زیر سئوال بردن اصولی که خودشان بنیانی ندارند! و روشهای دیگر هیچ کدام سد راه تعلیق داوطلبانه عقل نمیشدند و پروسه زمان بر و حقیقت سوز و جنون امیز!! بشر را به ورطه نابودی کشاند. اصولا انقلاب در چار چوب نظری ژنرالهای جنون نمیگنجد و نخواهدم گنجید!! فایده ای هم ندارد......این گنجیدن یا نگنجیدن! حکومتهای انقلابی بیشتر در گیر جنگ و اجتماعند تا خود انقلاب! و البته منتظر انقلاب بعد........... به هر روی ..تعلیق عقل به سلامت جنون خواهد انجامید اما وجود ژنرالهای جنون سخت پر معناست و اضطراب اور ...انهم کنار صندوقهای رای!! حالا زمان شکستن است و شهادت.... دیگر حقی وجود ندارد همه اش وظیفه است! در این دوران همه چیز در اغوش انقلاب و جنون مجاز است! و بسیار محتمل است کار به خون و عمل بکشد...!! به هر روی معلق بودن بهتر از انقلابی بودن است.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط هیراد افشار |
|
|
از زمان آنان به بعد ... رفقا درگیر جنبش عقیدتی بد فرجام روشنفکر نشانی شدند !! شگفت آنکه محکومان به مرگ در زمان آنان خلوت زندان را امن ترین پناهگاه می یافتند... و عدالت برای انسانهائی که هنوز به دنیا نیامده بودند پایه ریزی می شد ... آنان باید می مردند تا در رویارویی با اراده خلق اراده عدالت محور، کور نشوند ... محو نشوند، بدتر از همه افشا نشوند!! رفقای آنارشیست شبها توی کبابی عباس آقا سوپر گوشت جمع می شدند و دسته دسته به قتل می رسیدند!! عجیب اینجا بود که اکثر رفقای آنارشیست گوشت تلخ بودند و لاغر مردنی !! عباس آقا سوپر گوشت معتقد بود که جامعه برای به کمال رسیدن یا باید تسلیم اتحادیه کباب پزان شود یا نابود! مرگ در برابر مرگ !! همه آنان بدون استثناء خود را فدای جنبش عقیدتی بد فرجام روشنفکرنشان نمودند !! بودند کسانی که خود را فدای آنچه فکر می کردند می دانند چیست و نمی دانستند چیست کردند. جنبشهای زیرزمینی دانشجویی مارکس را شقه شقه کردند و به قیام خاموش رسیدند ... به بنگ و حشیش !! گروهی روشهای نفرت انگیز دیگری را امتحان کردند ... عده ای از عشق سرخورده شدند و ... دریای خزر گشتند!! دختر جوانی درست یک روز پس از زادروز فروید خود را از فراز برج میلاد به زمین اهداء کرد !! گروهی به کسوت فقراء درآمدند ، سیگار بهمن کشیدند و چای تلخ نوشیدند... همه افکار زیبای خویش به گور بردند ... تنی چند از رفقا هرچه سرمایه قابل خرج کردن داشتند گذاشتند و کالای انقلابی احتکار کردند!! با وارونه شدند حقیقت بی درنگ حق دار شدند ، هرکس حق خود را می خواست ، آنگاه اتحادیه کباب پزان و جمعیت عدالت پروران بی مدعا به جنبش عقیدتی بد فرجام روشنفکر نشان حمله نمودند . عباس آقا سوپر گوشت اعلامیه ای در دفاع از کشتار رفقای آنارشیست صادر کرد : بحث کشتار انسانها نیست، بحث بر سر طبخ کباب اعلاست، حتی اگر ناچار شویم کسی خوش گوشت هم اضافه اش کنیم . دانشجویانی که مارکس را شقه شقه کرده بودند و سیگارشان ته کشیده بود ناچار به فروش شقه های مارکس شدند . عباس آقا سوپر گوشت نیمه انقلابی اش را رو کرد و تهدید به افشاگری نمود . او معتقد بود اتحادیه کباب پزان از شقه های درشت تر هم می توانند استفاده کنند. اگر تاریخ شکیبائیش را از دست نمی داد و مرام ها دست به انکار هم نمی زدند می شد به آشتی نهائی انقلاب و کباب امیدی بست ... آنان چهره ای مرموزتر و ناشناخته تر از خود بروز دادند ... آنان مدام درگیر طبخ کباب بودند ... شورمندانه !! به هر روی ، نسل جدیدی در راه بود که می بایست عدالت برایش پایه ریزی می شد ... این ضیافتی از خون و گوشت لخم وحتی گوشت لاغر مردنی آنارشیستها که پی در پی هم می آمدند و جنبه ای از تفکر و منتطق اتحادیه معظم کباب پزان و عدالت پروران بی مدعا بود که آماده نمایش پاکی و صفای بهشتی می شدند ... به هر حال این ادعا هنوز پابرجاست که جنبش عباس آقا سوپر گوشت از پیش موجود بوده است . این را خرد تاریخ توضیح می دهد!ً! و این تاریخ به سیخهای کباب پر ملاط چربی که از گوشت آنان پر و پیمان میشد جنبه حقیقت داد و آنان حقیقتی بودند که با شتابی دائمی وارد چرخ گوشت می شدند تا معقول جلوه کنند . طعم تلخ و خسیس عدالت پروران به کباب خوش طعمی منتهی نمی شد ، حالا آنان نیز آنان شدند اما تقوا از آن جهت که غرور زیاد از حد می َآورد عقل نیست . عباس آقا سوپر گوشت با کمبود گوشت لذیذ به شدت جنگید و راهی نیافت تا لحظه ای که گردن خویش را زیر تیغ گذاشت و در کسوت و شمایل اسطوره ای تاریخ گذشته در سکوت دراز مرگ غرق شد !! آنان که می خواستند زیاد و چرب سخن بگویند خود را در دستان اصول رها کردند تا عدالت برای آنان که در راه بودند پایه ریزی شود... سیخهای جدید برای گوشتهای شقه شقه !! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط هیراد افشار |
|
|
خواب میبینم : سحر یست خونین....صدای هلهله بر پاست و سم اسبان......... بر فراز پرسپو لیس استاده ام و ایران زمین زیر پاهام.... میبینم مردانی که بی خردی شاهان سرزمینم را سوی چاهی میبرند.... که مردی فسانه میسازد....رستمی ساز میکند...ارشی ....خون چکان!! دیگری داد میزند و تنپوش جنگ طلب میکند... خواب میبینم بر فراز البرز استاده ام.... کبوتری باد پر ..پر میکشد ....ذوق ذوق میزند چشمانم... نه...بلند تر از انم ...در اسمان. بر فراز البرز استاده ام... زمین بالا میرود و اسمان فرود می اید.. ابر ها پر باران....اذرخش ها گوش خراش... بوی سبزه و نم می اید... بانگ پایی ....درشتی گام مردی ... کسی میگوید: دور تر بینداز!! دور تر....دور تر... (( انک راهی..چنبر زده در کوهپایه . او در راه و کمانش با او. بنگریست جای سم اسپان را بر پیکر زمین. و ان نهانگاه را که بستر خاموشی . بر دستی گذشت از خاک سر بر اورده .نیزه ای فرو شده دید-راست-که گیاهی بر ان تنیده و روییده . و او-ارش- اینهارا بنگریست به نگاهی و میگذشت. ورکه چون سر برداشت تا به خورشید بنگرد . بر جای خیره ماند)) میدیدمش بر فراز البرز استاده کمان در دست و خیره تا ..............تا............!! خواب میبینم .... مدام بر فرازم و جاوید!!!! خواب میبینم طوفان چنگیزی در نگرفته .... که فتح نامه اعراب جای پند پدرانم را نگرفته در تخت جمشید!!! خواب میبینم سکندری خورده ام اما اسکندری از مقدونیه به قول ضعیفه ای!!!!پرس پولیس ام را به اتش نسپرده!! خواب میبینم ... هشت کشور باجگزار .....هفت دریا ...هفت اسمان....از ان ایران من است!! خواب میبینم ... اندهان هر مرد ایرانی هر زن ایرانی به سنگینی البرز نیست!! خواب میبینم البرز از خواب بر خواسته....سینه شکافته!! خواب میبینم... این منم.. کوه بر دوش میکشم.. کوهی از غم...از خواب های بی تعبیر!! مارهای ضحاک دوش از فرازی پایین میایند... و مردان سرزمینم هنوز زنجیر در پای...... ای شب چه سهمگینی و خواب الود...من خواب میبینم...شب را خواب دیده ام! به فرمان مردی فوج فوج اریایی مردان بر زمین میریزند.... سرداری دیوانه که برادرانم را به خون میکشاند... خواب میبینم.... سهم من از کاسپین به اندازه فضله -خاویاری بیش نیست!! خواب میبینم... خلیج پارسیان لنگر گاه وینسنس ها ست!! خواب میبینم که مردی مرد! خوش رایحه ای در میکند...که مدیریت جهان را عوض میکند! که الهام میشودش باید همه خواب ببینیم... خواب میبینم که همه اشتباهییم!! خواب میبینم که خواب میبینم! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط هیراد افشار |
|
![]() قدیس سای بابا شیردی(1835-1918میلادی): درویشی فقیر بود که لباسی ژنده، سفید و بسیار ساده می پوشید و در مسجد کوچک به شکل ساده ای زندگی می کرد. اگر چه در خانواده ای هندو متولد شده بود،همانند درویشی مسلمان زندگی می کرد و همیشه زیر لب این ذکر را تکرار می نمود : «الله مالک»
بابا گهگاه چپق می کشید و از مواد غذایی که در کشکول آهنی او می گذاشتند تناول می کرد و حیوانات و پرندگان اطرافش را در غذای خود شریک می کرد. او روح خداوند را در تمامی افرادی که به او مراجعه می کردند، مشاهده می کرد و به آنها بدون توجه به دین، مسلک و مرام آنها احترام می گذاشت و با رویی گشاده از آنها استقبال می کرد. اگر چه بابا هرگز در مکتب یا مدرسه ای درس نخوانده بود ولی به زبان سانسکریت، تامیلی و بسیاری از زبانهای زنده دنیا سخن می گفت. او بسیاری از جملات کتب مقدس را حفظ بود. خداوند قدرتها و تواناییهای خارق العاده ای به بابا عنایت فرموده بود. او از گذشته، حال و آینده ی انسانها باخبر بود. زبان حیوانات را می فهمید و در جریان حال و احوال آنها قرار می گرفت. بابا از قدرت شفادهندگی خاصی برخوردار بود لذا از بیمارانی که به او مراجعه می کردند در مسجد دِوارکا پذیرایی می نمود و شفای آنها را از خداوند طلب می کرد و با دادن خاکستر مقدس، نیازمندان را معالجه می کرد. گاهی به حدی در دریای عشق الهی غرق می شد که بی اختیار در مسجد به رقص می پرداخت. بابا اعمال و عبادات هندوها و مسلمانان هر دو را تمرین می کرد و به عنوان سمبل یک انسان باکرامت و باتقوا مورد قبول هندوها، مسلمانان، پارسیها و حتی مسیحیان بود. سای بابا شیردی تا آخر عمر تجرّد اختیار نمود و خود را وقف هدایت مردم کرد. او از منبع بیکران عشق الهی که سراسر وجودش را فراگرفته بود به مردم عشق می ورزید. از تعالیم سای بابا شیردی:«نگران هیچ چیز نباش! بدن مانند حباب آبی ست که بزودی می ترکد، پس به آن وابسته نشو،متوجه روح خود باش که زنده و جاوید است. نگرانیها و غصّه ها چون ابرهایی هستند که به زودی حرکت کرده و می گذرند.همه ی انسانها آنها را تجربه می کنند، فقط نظاره گر آنها باش، توجه و تمرکز بر روی آنها تو را بیمار و مضطرب خواهد کرد.» در سال 1940 و در سن 14 سالگی،فردی بنام ساتیا نارایانا، اعلام داشت که روح متعال خداوند در او وجود دارد و تجسم بعدی سای بابا شیردی است. از آن پس ایشان به "ساتیا سای بابا" ملقب گشته اند و همان راه را ادامه می دهند.....
باگوان شری ساتیا سای بابا، یک آواتار است. او در ۲۳ نوامبر ۱۹۲۶ در دهکدهای کوچک به نام پوتاپارتی دیده به جهان گشود. وی میگوید: «من برای احیا این اصول در کل جهان تجسم یافتهام. معجزات من، کارت دعوتی بیش نیستند؛ معجزه اصلی من، ایجاد تغییر و تحول در درون شما است.» ساتیا سای بابا میگوید:«اساس و دلیل این حضور، مبنتنی بر عشق و قدرت الهی است. عشق و قدرتی بینهایت و همه جانبه(فراگیر) که در حقیقت تجسم عشق الهی است و قادر است انسانها را از نقاط دور دست کره زمین به دهکده پوتاپارتی بکشاند.» گذشته از معجزات الهی ساتیا سای بابا که همه روزه در سراسر این کره خاکی مشاهده میشود، بزرگترین معجزه او، قدرت تغییر و ایجاد تحول در انسانها است. او میگوید:«من روحانی هیچ یک از ادیان نیستم. برای تبلیغ هیچ دینی نیز نیامدم. من آمدهام که هندو، هندوی بهتری، مسلمان، مسلمان بهتری و مسیحی، مسیحی بهتری باشد.» ساتیا سای بابا، خداوند را واحد و بیشکل میداند و بر حضور حی، فراگیر و همهگیر خداوند تاکید فراوان دارد. راهی که ساتیا سای بابا پیش پای هر انسانی قرار میدهد، مسیری است که از طریق پنج اصل ارزشهای انسانی، یعنی «ساتیا»، «دارما»، «شانتی»، «پرما» و«آهیمسا»، به خداوند میرسد. در حقیقت این همان پنج عنصر وجودی هر دین است که انسان را به سعادت درک حضور حی خداوند راهنمایی میکند. بابا میگوید: «من برای احیا این اصول در کل جهان تجسم یافتهام. معجزات من، کارت دعوتی بیش نیستند؛ معجزه اصلی من، ایجاد تغییر و تحول در درون شما است.» ساتیا سای بابا میگوید: «در هر دینی که هستید، پیرو هر آیینی که هستید، مسلمان یا مسیحی، هندو یا زرتشتی یا ادیان دیگر، یک مساله را از یاد نبرید وآن عشق الهی است که هر دین، خواهان زنده کردن آن در پیرواناش است.» «برای ترویج رفاه در جامعه، همه ادیان سعی در اشاعه وحدت دارند. شادکامی و سعادت جهان، در شادکامی و رفاه جامعه نهفتهاست. همه ادیان اهمیت والای زهد معنوی را توصیه میکنند. همه ادیان از مردم میخواهند تا به راه حقیقت بازگردند و ضرورت حصول خصایل نیک را گوشزد میکنند. بدین شکل، وقتی عصاره همه ادیان برای بشر یکی است پس چه دلیلی برای اختلافات دینی باقی میماند. راهها متفاوت هستند، اما مقصد یکی است.» یکی دیگر از نکاتی که ساتیا سای بابا بر آن تاکید فراوان دارد، خدمت عابدانه به خداوند یکتا است. او میگوید: «دستهایی که خدمت میکنند مقدستر از لبهایی هستند که دعا میکنند» و این خدمت عابدانه در حقیقت، خدمت به انسانها است. بابا میگوید :«خدمت به همنوعان، خدمت به خداوند است». بر همین اساس، ساتیا سای بابا پروژههای عظیمی را در سراسر هند و از طریق مراکز در کل دنیا رهبری میکنند. در میان پروژههای عظیمی که در هند اجرا کردهاند، میتوان به پروژههای آبرسانی عظیم در جنوب هند، که آب آشامیدنی تصفیه شده را بهصورت رایگان در اختیار مردم فقیر میگذارد، به احداث دو بیمارستان فوق تخصصی در هند که به طور رایگان به درمان بیماران میپردازند، و ایجاد مراکز تحصیلی رایگان از دوره ابتدایی تا مقطع دانشگاهی اشاره کرد. ایجاد مراکز بزرگ احیاء ارزشهای انسانی، تربیت کودکان و زنان در کل دنیا و بسیاری پروژههای اجتماعی دیگر نیز از این جمله هستند. ساتیا سای بابا میگوید: «دعا کنید وظایف و کارهای خود را به خوبی انجام دهید. خداوند یکتا بی تردید به دعاهای شما پاسخ خواهد گفت.» سالانه میلیونها نفر از سراسر دنیا برای دیدن آواتار شری ساتیا سای بابا به معبد بزرگ پراشانتی نیلایام میآیند. در آنجا مراسم باشکوهی به مناسبت اعیاد کلیه ادیان بر گزار میشود. از این مناسبتها میتوان به کریسمس، عید سعید فطر، عاشورا، بزرگداشت «شیخ نظام الدین چستی» - صوفی بزرگ مسلمان هند- عید نوروز، سال نو چینیان و برخی از اعیاد بزرگ هندوان مانند «ماهاشیواراتری»، تولد «کریشنا» و روز «گانش» اشاره کرد. پوتاپارتی در جنوب هند در ایالت «آندرا پرادش» واقع شدهاست که از «بمبئی» با قطار حدود بیست ساعت و از شهر بنگلور حدود ۴ ساعت فاصله دارد. سالها پیش از این، امکانات زندگی در این محل بسیار کم بود. اما امروزه به برکت حضور متعال، این دهکده هر روز بزرگتر میشود و پیشرفت میکند. باگاوان شری ساتیا سای بابا که اکنون ۸۲ سال دارد، هر روز دو بار برای دارشان(دیدار الهی) به سالن سای کولونت، جایی که مریداناش از سراسر دنیا برای دیدار با او در آنجا گردهم آمدهاند، گام مینهد. سای میگوید: "شناختن خداوند یکتا یعنی عشق ورزیدن به خداوند یکتا. دانش بدون ارادت و عشق به خدا، نفرت میزاید. چنین دانشی به قدرتی منتهی میشود که از آن سواستفاده خواهد شد. در واقع چنین دانشی، دانش نیست که نادانی محض است. ساتیا سای بابا بر پیروی از ۹ کد رفتاری تاکید فراوان دارند: ۱. مراقبه روزانه و ذکر نامهای خداوند متعال ۲. خواندن نیایش و دعا به اتفاق اعضا خانواده بهصورت هفتگی ۳. شرکت دادن کودکان در برنامههای آموزشی معنوی ۴. شرکت جستن در کارهای جمعی امور خیریه و خدمت عابدانه به خداوند ۵. حداقل ماهانه یکبار شرکت در مراسم نیایش و دوایر مطالعاتی معنوی ۶. مطالعه منظم معنوی ۷. با همگان به نرمی رفتار و گفتگو کردن ۸. پرهیز از بدگویی و غیبت ۹. محدودکردن خواستهها و امیال و صرف وجوه پسانداز شده برای خدمت به خداوند از طریق خدمت به همنوعان این نه کد رفتاری اگر منظم و با عشق به خداوند انجام شود، آگاهی بالاتر را با خود به همراه خواهد داشت. ساتیا سای بابا میگوید :«در کالی یوگا هیچ راهی بهتر از خواندن اسماء پروردگار و ستایش او از این طریق برای رهایی انسان وجود ندارد. زیرا خواندن او رحمت و رهایی را به ارمغان میآورد. این خوب است و آن بد است. چگونه میتوان در مورد خلقت پروردگار چنین قضاوت کرد در حالیکه همه چیز تجلی اراده اوست آنگاه که شوکت خداوند را به یاد میآورید لرزش شادی است که از قلب میجوشد و تبلور همزمان جذبه درونی است که تجربه میشود. خداوند را بههر طریقی که عبادت کنید جاده سر سپردگی و ارادت بهترین و کوتاهترین راه به سوی اوست.» دیدگاههای افراد در برخورد اول نسبت به باگاوان ساتیا سای بابا متفاوت است. گاه آنچنان لرزه بر اندام میاندازد که حضور حی خداوند را نزدیکتر از رگ گردن خود احساس میکنید و گاه این تغییر درونی طی سالیان متمادی اتفاق میافتد. مهمترین مساله در این زمینه، تغییری است که در شما ایجاد میشود و این تغییر در حقیقت درک حضور خداوند و درک یکتایی و فراگیری این وجود است. ساتیا سای بابا میگوید: «شکیبایی، رکن اصلی تمامی تمرینات معنوی است. برای خردمندان واقعی، فرزانهگان و روحهای بزرگ، شکیبایی همان عظمت ریاضت، ایثار، راستی و تقوی و محبت را دارد. بدون شکیبایی امکان درک حقیقت آتما، وجود نخواهد داشت.» کتابهای مختلفی به زبانهای گوناگون هر سال در دنیا درباره ساتیا سای بابا چاپ میشود. این کتابها به شرح معجزات، عمل کردها و گفتارهای ساتیا سایی بابا میپردازد، اما هفده کتاب به قلم باگاوان ساتیا سای بابا به رشته تحریر در آمدهاست و در این کتابها به شرح متون گذشتگان و یا نیازهای فطری بشر پرداختهاست. باگاوان شری ساتیا سای بابا، به گفته خودش، در سن ۹۶ سالگی خرقه تهی کرده و هشت سال بعد در جسم دیگری در شهر «میسور» دوباره ظهور خواهد کرد. نام این تجسم الهی «پرماسای بابا» و گسترش دهنده عشق و ادامه دهنده راه شیردی سای و ساتیا سای خواهد بود. ساتیا سای در سخنان خود گفتهاست: «بعد از پرما سای، جهان بار دیگر در صلح و آرامش غوطه خواهد خورد.» تنها نکتهای که میتوان باگاوان شری ساتیا سای بابا را در آن خلاصه کرد، این است که او تجلی مطلق و بینهایت عشق است و این نکتهای است که هر دیدارکننده از پراشانتی نیلایام، بر آن واقف خواهد شد. [ویرایش] پی نوشت۱. بهارات : نام تاریخی سرزمین هند ۲. سای بابا : پدر و مادر الهی ۳. ساتیا : حقیقت، راستی ۴. دارما : درستکاری، پرهیزکاری ۵. شانتی : صلح، آرامش ۶. پرما : عشق ۷. پراشانتی نیلایام: آشیانه صلح برین (نام معبد باگاوان شری ساتیا سای بابا) ۸. کالی یوگا : آخر الزمان ۹. دارشان : ملاقات الهی ۱۰. سالن سای کولونت: سالن بسیار بزرگی که بهاگاوان شری ساتیا سای بابا در آنجا دارشان میدهند ۱۱. آتما: روح ۱۲. آواتار : تجسم خداوند بر روی زمین ۱۳. باگاوان : از ریشه بگ که در عربی به بغ تغییر یافته. شخصیت اعلای خداوند.
منبع: ویکی پدیا اما..............
ساتيا ساي باباكيست ؟ ميكند. پسران و مردان جواني كه هزاران فرسنگ راه را با اشتياق به سوي او ميآيند، روزها و ساعتها منتظر مي مانند تا دري از توجّه و رحمت برآنها گشاده گردد و موهبت آن را بيابندكه به ديدار پيامبر معجزهگر خود نائل آيند. شماري از هواداران وي كه با چنين موردهايي از سوي او برخوردكردهاند، از شدّت نوميدي به زندگي خود پايان دادهاند. و در سال دوهزارِ ميلادي، سازمان يونسكو كه بخش فرهنگي سازمان ملل متحد است، همكاري خود را با وي كه مربوط به يك طرح فرهنگي در منطقهي جغرافيايي زندگي او بود، قطع كرد. اخيراً مردي كه 21 سال از عمر خود را به عشق ساي بابا اختصاص دادهبود و خود بارها از سوي او مورد تجاوز جنسي قرارگرفته بود، كتابي نوشته و همهي تجربهها و دانستنيهايش را در بارهي او به قلم آوردهاست . همهي عشق 21 سالهي اين مردبه ساي بابا، اينك تبديل به نفرت شدهاست. نفرت نسبت به مردي كه براي خود امپرتوري مالي گستردهاي ايجادكرده و هر روزه مسافران مشتاق و بيخبر را از سراسر هند و ديگر نقطههاي دنيا بدانجا ميكشاند. او در عمل، تبديل به يكي از بزرگترين جاذبههاي ديدارگري هند گرديده و از اين راه، ارزِ فراواني را نيز وارد كشور ميكند كه اين خود، موجب به كارگيري نيروهاي انساني بسيار در شاخههاي گوناگون شغلي ميشود.
بهترین مبلغهای حضرت سایبابا در آمریکا به این طرف و آن طرف میرفتند و با شعر و آواز و آهنگ مردم را به راه سایبابا دعوت میکردند. ولی این پدر و مادر ناگهان محبوب و پرنفوذ خبر نداشتند که وقتی هر چند وقت یکبار برای دیدن حضرت سایبابا به هندوستان میروند،تنها پسرشان مجبوراست در «مصاحبههاي معنوی و محرمانهاش با سایبابا "، آلت تناسلی حضرتش را بمکد. «مگر من خدای تو نیستم؟ نمی خواهی به من نزدیکتر شوی؟»سالها بعد پسر افسرده و پریشان بالاخره ماجرا را برای پدر و مادر میگوید و یک دهه زندگی و ایمان و امید آنها را ویران میکند. آنها سعی میکنند ماجرا را بدون سر و صدا به رییس کل سازمان سایبابا که یک آمریکايی است انتقال دهند، ولی او هرگز این داستان را قبول نمیکند.این تنها یکی از چندین داستانی است که دربارهی خداوند بچهباز و بچهآزار روی زمین دهان به دهان در اروپا و آمریکا میچرخد. اما حضرتش همچنان از دستش خاکستر میریزد، گوی طلایی استفراغ میکند و پیروان ساده و پریشاناش را جادو. (یک نفر در فیلم هست که به بچهها کلکهای شعبدهبازی سایبابا را یاد میٔهد)عجیب نیس ت که این اتهامات به هیچ جایی نمیرسند. تمام دولتمردان هندوستان بدون ذرهای تردید از سایبابا حمایت میکنند و هر از گاه تمام این جور اتهامات را دروغ میخوانند. چرا نکنند وقتی که آدمی هفتاد چند ساله با این جثهی کوچک و کلهی بزرگ، با آن انبوه موی سیاه فرفری رنگ کرده، و آن چشم و ابروهای در هم پیچیده و لبخند بیتفاوت همیشگی، میلیونها دلار پول از راههای گوناگون برایشان میآورد. برای همین به آسانی روی پروندهی قتل چهار مرد دشنهدار که به توسط پلیس در خانهی سایبابا کشته میشوند سرپوش میگذارند تا هرگز در دادگاه معلوم نشود چرا این چهار نفر کمر قتل خداوند روی زمین را گرفتهاند.... در این زمانه که هیچ عقل معیوبی هم نمیتواند بپذیرد مثلا ملکه انگلستان از جانب خداوند مامور است و یا ... جز ارضا ی عقده های شخصی و نقص عقل!!! چکونه هنوز میتوان پذیرفت بیماران احمقی چون شیاد سای بابا و ...ملیونها دلار پول و طلا و ...را روانه جیب هاشان میکنند؟ جالب اینجاست رفقای زیادی از ایران تا کنون افتخار شرفیابی به درگاه این کوتوله بیمار را یافتنه اند و کلی هم حالشو برده اند...
همه اطاق ها باید " اطاق بابا " باشد خودتان را محصور من بدانید به من مشغول باشید جنون " بابا " را در زندگیتان خلق کنید باور کنید که از این جنون شیرین تر نیست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 3 قبل از ظهر توسط هیراد افشار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هر گونه گرته برداری و اقتباس از سبیل اینجانب با برخورد نزدیک از نوع سوم همراه است!!! تمامی حقوق این عکس تحت حمایت اقای کپی رایت!!! است!!
|