تبليغاتX
کافه نادری
بچه مثبتها جمع شوید تا برویم رستگاری بازی......

خانم هاویشام به نامه توی دستش ناباورانه نگاه میکرد.....انچه را میخواند باور نمیکرد....

از یک طرف حواسش به سیب زمینیها بود که داشتند میغلدیند....

از طرفی هم به نامه نگاه میکرد..

((یاسان)) پسر خانم هاویشام که نه سال بیشتر ندارد توی اتاقش خیره به تابلو نقاشی  نگاه میکرد..

اسب سپید بالداری که در شبی تاریک مثل  همان شب کذایی در حال پرواز بر فراز قلعه بزرگی بود و از لنگ و پاچه اسب ((ستاره)) میریخت...!!

یاسان ستاره های ولو شده را نمیتوانست باور کند همانطور که اسب بالدار را...

خانم هاویشام با صدای بلند نامه را میخواند :

خانم عزیز یاسان پسر باهوش شما بر خلاف ادب و بدون در نظر گرفتن اداب رایج شعری که در ذیل نامه موجود است و از هرگونه صنعت وذوقی تهیست و نشانه ابتذال شاعر و سراینده ان است را به خانم معلم محترمه اش تقدیم نموده و اسباب پریشانی نامبرده (خانم معلم زحمت کش) را فراهم نموده

لذا به اطلاع میرساند با توجه برسالت خطیر اموزش و پرورشی ما جهت تادیب و تنبه دانش اموز یاسان اقدام نمایید...مانیز چونان خواهیم نمود...

باشد که موثر افتد....

و....

 

خنام هاویشام یاسان را جهت پاسخگویی به اتهام اش!! به اشپز خانه فرا میخواند...

خانم هاویشام: یاسان عزیز شما این شعر را برای خانم معلم تان خوانده ای؟؟
یاسان: کدامشان؟؟را...

خانم هاویشام:پار سال با هم دسته جمعی رفته بودیم زیارت    برگشتنی یه دختری..............

 

یاسان احساس میکند نوک سم اسب بالدار به بالای برجک قلعه گیر کرده و الان است که کلی ستاره روی زمین ولو شود....

ز من جدا نشو که توام نور دیده                ارام جان و مونس قلب رمیده

از دامن تو دست ندارند عاشقان                       پیراهن صبوری ایشان دریده

و......................................

یاسان انرا خواند از حفظ  تا اخر و گفت:

خانم هاویشام عزیز توقع ندارید که برای ان زنیکه فریبکار این شعر را بخوانم؟؟؟

 

خانم هاویشام: (عصبی) یاسان تو باید بدانی که خانم معلم تو از کوشا ترین و بهترین معلمهای شهر است!!

یاسان: و البته فریبکار ترینشان!!!!

 

یاسان زیر لب ادامه داد : موجود نمیتواند خود را بدون عدم وجود بازشناسد و بلعکس نیز....

 

خانم هاویشام بیتوجه به گفته یاسان به اشپز خانه باز میگردد و به بخت بد خودش تف و لعن میفرستد...

شروع به رنده کردن پیاز ها مینماید....

یاسان دوباره در اتاقش به تابلوی نقاشی خیره مانده ماه پشت برجک قلعه سو سو میزند..

اسب سپید بالدار ستاره ها را از پر و پاچه اش ولو مینماید....

یاسان دقیقتر به تابلو نگاه میکند پشت پنجره ای از پنجره های قلعه سایه محو زنیست که انگار عروس است

یاسان متعجب به پنجره نگاه میکند چطور تا حالا متوجه این پنجره و زن پشت ان نشده؟؟؟

 

خانم هاویشام توی اشپز خانه پیاز ها و بقیه چیز ها را توی ماهی تابه میریزد و روی اجاق هم میزند...

یاسان فکر میکند ان زن زن متقی است به همین جهت انقدر محجوب و مغرور است که سایه اش محو شده !!
که سالهاست کسیاو را نمیبیند......

یاسان زیر لب میگوید: اما معلمه من متقی نیست ..مغرور است اما متقی نیست...پس فریبکار است!!!

خانم هاویشام لباس عروس پوشیده و خود را در اینه مینگرد....پرده ها را کنار میزند ژوییه است و هوا گرم!!

خانم هاویشام پشت پنجره استاده و به اسمان مینگرد......

یاسان خوابش گرفته میاندیشد اگر فریبکاران را از روی زمین بر داریم جنایت است؟؟؟؟
ادمی باید یا همدست شر باشد یا شاهدخاموشی ان  ان حالت سومی را نمیتوان متصور شد....

پس از دست رفتن این چنینی نباید گناه محسوب شود......

 

خانم هاویشام گرمش شده و نمیتواند لباس لاستیکی را تحمل کند به یاد می اورد که ماه زوییه است و یاسان باید قاعدتا در تعطیلات باشد!!!!

 

یاسان دارد کم کم بخواب میرود اما میندیشد که ان زن پشت پنجره منتظر چیست؟؟؟

اسب بالدار؟؟؟

سئار اسب بالدار؟؟؟

ستاره های ولو شده از لنگ و پاچه اسب؟؟؟

 

بدین سان نیست انگاری با اخلاق به انکار میرسند!!!

خانم هاویشام ناگهان به سمت اشپز خانه میرود.ماهیتابه و محتویاتش در حال سوختنند.میخواهد ظزف را بردارد که گوشه!!! لباسش اتش میگیرد .ظرف بر میگردد روی زمین.....خانم هاویشام جیغ میکشد...

یاسان با شنیدن صدای مادرش به اشپز خانه میرود....دود و پیاز سوخته وجیغ و جیغ!!!
اینکه یاسان افکار عالی دارد درست ولی او نه سال بیشتر ندارد!!!

بنابر این کار زیادی از دستش بر نمیاید!!!

سرش را از پنجره بیرون میبرد و فریاد میزند:(ما تنهاییم!!)

صدایش را باد بیتوجه به مضمون ان با خود میبرد در واقع میبلعدش!!!

حالات بدن..نحوه و گویش و فریادهایش....سبک تکان دادن دستها ...همه و همه پر معناست...نوعی بلند پروازی در انها نهفته است...

این نگاه مرتاضانه و تک بعدی به قضیه شما را به پیش داوری سوق ندهد ها!!!
نگاهش سرشاراز نوعی ایمان و خلسه توامان است.

اصلا بینهایت حالات انسانی در اشکال پویاست!!!

او فریاد میزند ما تنهاییم!! کمک نمیخواهد

یادمان باشد یاسان نه سال بیشتر ندارد ها...

خانم هاویشام در اتش میسوزد جز میزند!! تور و لباس عروسیش به بدنش میچسبد و بدن دفرمه میشود!!!

تمام احشا و جوارح بدن میسوزد به شکل رقت اوری!!
چشمها لب بینی گردن پهلوها میسوزند!!! جز میزنند...دل اشوب وضعیتیست!!!

چه کسی دست به عمل میزند؟؟؟

کارگران..مارکس؟؟ خرده بورزواهای پاریسی؟؟یسعویان؟؟؟روسای سندیکیها؟؟؟

متمدنانه که فکر کنیم کاری نمیتوان برای خانم هاویشام بکنیم!!

خوشبینانه بنگریم چیزی از بدن خانم هاویشام بر جا نخواهد ماند!!!

شاید یک کاتولیک مومن یا مسلمان با وجدان یا حتا فراتر از ان یک گبری مهربان بدادشان برسد و برادران زحمتکش اتش نشان را مطلع نماید تا لا اقل یاسان نجات یابد..

 

تنش استیلا جویانه یاسان جهت فرار از ان وضعیت بوجود امده با توجه به اینکه نامبرده نه سال بیشتر ندارد

ستودنیست

 

این خود از خامترین اشکال حقیقت جاری در جهان است و محتملترینشان نیز

حالا یاسان اگر بخواهد ظهور اتفاقها را شتاب دهد می بایست جسد سوخته و جز زده خانم هاویشام را به خاک سپارد انهم باشکوه...

 

در این مطلب به علت مشکلات منکراتی از خانم استلا هیچ نامی برده نمیشود

 

 

 

ادامه مطلبرو........

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط هیراد افشار | 
 اكبر رادي متولد 1318 از نمايشامه نويسان برجسته كشورمان بود كه به علت ابتلاي به سرطان از مدتها قبل تحت درمان بود.
از آثار اين نمايشنامه‌نويس مي‌توان به «از پشت شيشه‌ها» «مرگ در پائيز»، «آهسته با گل سرخ»، «هاملت با سالاد فصل»، «منجي در صبح نمناك»، «باغ شب‌نماي ما» ، «آميز قلمدون» اشاره كرد.
آخرين نمايشنامه‌اي كه از آثار اين نمايشنامه‌نويس به روي صحنه رفت «لبخند باشكوه آقاي گيل» به كارگرداني هادي مرزبان بود.
«عبدالمناف اصلان‌خاني»، مدير بيمارستان پارس در گفت: اكبر رادي از 29 اسفند سال گذشته به خاطر بيماري سرطان به بيمارستان پارس آمده بود و از آن تاريخ 5 بار براي شيمي‌درماني به اين بيمارستان مي‌آمد.
وي افزود: شب گذشته عروق رادي گرفته بود و او را براي شيمي‌درماني به بيمارستان آورده بودند و قرار بود به اتاق عمل ببرند ولي به اتاق عمل نرسيد.
پيكر «اكبر رادي» نمايشنامه‌نويس برجسته ايراني، صبح جمعه 7 دي‌ماه از مقابل تالار وحدت به سمت بهشت‌زهرا تشييع مي‌شود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط هیراد افشار | 
 با خبر شدم رفیقی قدیمی و با مرامی رو از دست دادم!!!

رفیق خوب من که خدایش بیامرزاد....... سالها بور به یروپ سفر نموده و باز نگشته بود....

رفیق خوبم تهران زمستان است و  تو نیستی....

میگفت: فک میکنی این هواس داری میکشی بالا؟؟؟ نه...فرشته ها..........!!!

میگفت یه وقتایی رفیق ادم اینقده نزدیک میشه بهت که میبینی چه دوره!!

رفیق من به رستکاری اندیشیدم...

کاش تو هم اینجا بودی....

تهران زمستان است....تهران تو را هم ندارد....

گفتی بر میگردی و کافه پرلاشز تو افتتاح میکنی...!!!! میخندیدی میگفتی مردم ما واسه بوی کافور و قهوه مرده هم پول میدن!!!

سارا گفت: تو اهل کجایی؟؟ اینجایی که نیستی!!

..یکی به من گفت:من باید ماداگاسکار بدنیا میومدم!!! گفت اسطوره پرستم....خب....ت. میدونی...

میگفتی یه پری میشناسی شبا میاد رو خرابه های سینما ازادی سیگار میکشه!!! باورمان شد...تو گفتی اخه...

رفیق رفیق

گفتی میرم سوئیس نستله رو میخرم!!!هی کیت کت مفت میخوریم....

ترکیدی ..اینقده مردی....

روحت شاد مرد...

ادامه مطلبه تلخه بپاین....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط هیراد افشار | 

گفتند نگو نسل من نسل اول نسل دوم...................

بذار بگم

من از نسل ضربدرهای کاغذی پشت شیشه های لرزان تهرانم!!!
من نسل دومی ام

نسل جنگ و اژیر و جان پناه وموشک وصدام

شبهای سرد تهران...نفت....

نسلی که تا امد بفهمد چند چند است بازی... زیر  پای پدران تند واتشینش له شد!!!

اری خواهرم....برادرم

تویی که برنمیتابی بودن نسل مرا

من از نسلی میگویم که بین نسل تو و اوی برتر گیر کرده ..واداده...

تو نمیتوانی درک کنی من را نسلم را

نسل جان به لب رسیده ام را...

مایی که نه انقلاب کردیم نه جنگیدیم...نه سوال کردیم که کاش میکردیم!!

نسل تو اما مثل کرانچی اتشین تند است!! حق هم داری میخواهی باشی و بودنت را جار میزنی!!حقت را میخواهی اما چرا ازمن؟؟

 

غرورت ستودنی دانش بروزت!!!مایه مباهات..اما این کافیست؟؟

من از نسل تری بر نیامدم..نسل من تو گوشی اول را خورد..استین کوتاه لباس من تحقیر را بجان خرید......

نسل من قربانی خشونتهای سیاهپوشان سیه دل گردید که بنام دین دنیارا بکام ما تلخ کردند مثل ماء الشعیر!!

که ان زمان حرام بود!!

 

نسل من قربانی الله کرمها و ده نمکی ها بود

همو که حالا تو و نسلت را دعوت به خندیدن میکند اشک مارا در اورد!!

همو که هشت سال دلاور مردی سربازان پارسی را به باد معده اکبر اقا عبدی اکتور  فروخت!!!!

نسل من...نسل من نسوخته بل زیر خاکستر عقده های تنگ نظران نسل بالاییها داغ میکند....

به ما حق بده

تا امدیم درس خوان شویم و مثل تو اپ دیت کنبم خودمان را برادران و پدرانمان از جنگ برگشتند!!

عوض شده بودند...حق داشتند....شیمیایی بودند..جانباز...موجی....خسته....

ماندیم و فرو خوردیم...

شکستیم...باز کتک..تحقیر...تهدید....

تا خاتمی امد

به نظاره نشستیم امدنش را بال و پر گشاییدیم...

نسل تو اما اشکش را در اورد ...یادت که هست؟؟؟

نسل تو ان مرد خوش رایحه را اورد.....

حالا نسل تو برای سید خندان کف و هورا میکشد!!!!

اینقدر نسل من نسل تو نکن....

من از نسل اژیر و جان پناه میایم...

تو خواهرم....برادرم

نفس کشیدن را... حقم را نخواه..

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط هیراد افشار | 

 

گفت : مامور راهنمایی رانندکی اینهمه برگ جریمه حمل میکنه مسئوله؟؟

نسل اولی:بیشین چلغوز!!

نسل دومی:بنشین عوضی

نسل سومی: میخ داره؟؟

 

گفت:ورود زن به ورزشگاه؟؟اگر کشیشها و راهبه ها ازدواج کنن ماهم زن رو به ورزشگاه را میدیم!!

نسل اولی: وا اسفا....وا اسلاما....هیهات....

نسل دومی:راستی اخرین بار کی رفتیم باغ وحش؟؟

نسل سومی: ادمای نابغه بچگی بدی رو پشت سر گذاشتن...

 

گفت:تخت جمشید ما رو به قبلس!!! سالی 5-6 میلیون توریست فرهنگی میره تونس!! تونس هیچی نداره چن تا نخلو چپوندن تو زمین!!!

نسل اولی:وای..... اگر....حکم جهادم دهند؟؟؟!!!

نسل دومی: یعنی اینم تقصیره منه؟؟

نسل سومی: تو مشکل از نگاهته!!

نسل دومی: اره نباید به تو میخورد!!

نسل سومی: زپرشک!!!!! چاییدی!!!! هنگ کرده مخت!! فسیل!!

نسل دومی:..................................

گفت: اگر ما نمیومدیم تورم صد در صدی میشد!!

نسل اولی: احسنت!! احسنت!!(دو...دو..)شما شیفتکان خدمتید نه تشنگان قدرت!!! سعیکم مسلول!! اخوی برادر!!!

نسل دومی: سربازیتو خریدی؟؟...............اقا زاده!!.........

نسل سومی: اساسی فاز میده این بابایی!!

گفت: همه مشکلات رو حل میکنیم ما.....چرا نمیتوانیم؟؟
نسل اولی: ما که میتوانیم انهاا را نمیدانیم!!

نسل دومی:................................و کماکان...............

نسل سومی: میخوای نامرئی شی؟؟؟ خب بگو چشامونو ببندیم!!

نسل دومی با نسل سومی هویج پوست میگیرند!!
نسل اولی هنوز دارد رایحه خوش از خودش در میکند...

راستی کی ((تندیس )) میخونه؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط هیراد افشار | 
)نامه هایی که پایین نوشتم رو از کتاب خدای عزیز! نامه‌های بچه‌ها به خدا
دکتر دیوید هلر
اشرف رحمانی - کورش طارمی
نشر راشین / چاپ دوم: بهار 1384

خدای عزیز!!

تو چه طور با مریم اشنا شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(اندی-۶ساله)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط هیراد افشار | 
مارتین اسکورسیزی (به انگلیسی : Martin Scorsese) ( زاده ۱۷ نوامبر ۱۹۴۲) در نیویورک، کارگردان شهیر سینمای امریکا است. وی پس از دریافت مدرک فوق لیسانس در کارگردانی سینما در سال ۱۹۶۳ از دانشگاه نیویورک فارغ التحصیل شد اما قبل از آنکه موفق به ورود به دوره فوق لیسانس شود ناچار شد به خدمت سربازی برود و به عنوان تفنگدار دریایی در جنگ ویتنام شرکت کند که به سختی نیز مجروح شد. پس از آن وی وارد دوره فوق لیسانس سینما در همان دانشگاه شد و در همان دوران شروع به ساخت فیلم های کوتاه کرد که با توجه بسیار روبرو شدند، در سال ۱۹۶۷ یعنی یک سال پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه نیویورک اولین فیلم بلندش چه کسی در خانه من را می زند؟ را با همکاری همکلاسی هایش از جمله تلما شونمیکر به عنوان تدوین گر و هاروی کایتل به عنوان بازیگر ساخت که هر دو همکاری دائمی با وی یافتند.

این فیلم که مبنای فیلم دیگری از او به نام Mean Street (در ایران: « پایین شهر») بود با همان مشخصات تقریبا همیشگی فیلم های وی است: زندگی خیابانی آمریکایی های ایتالیایی تبار نیویورکی، مونتاژ سریع، موسیقی راک و مردی درگیر در مخمصه.

بعد از آشنایی با رابرت دنیرو و ساخت چند فیلم کم اهمیت دیگر در سال ۱۹۷۳ خیابان بی رحم را باشرکت دنیرو و کیتل می سازد که توسط یکی از مشهورترین منتقدان سینما یعنی پالین کیل ستایش می شود.

برخی از منتقدان سبک فیلم سازی مستندگرای اسکورسیزی رادر این دوران متاثر از ژان لوک گدار و جان کاساویتس می دانند که این دوران تا دهه هشتاد یکی از بهترین دوران فیلم سازی وی به شمار می رود.

پس از آن الن برستین ستاره مشهور سینما برای کارگردانی فیلم آلیس دیگر اینجا زندگی نمی کند، اسکورسیزی را بر می گزیند که با اعمال نفوذ وی این کار به او واگذار می شود و خود برستین نیز جایزه اسکار بهترین بازیگر زن را برای همین فیلم می گیرد.

در سال ۱۹۷۶ او یکی از به یاد ماندنی ترین فیلم های تاریخ سینما و یکی از محبوب ترین فیلم های منتقدان سینما را ساخت: راننده تاکسی با بازی رابرت دنیرو، جودی فاستر، هاروی کیتل و سیبیل شپارد. فیلم در باره سرگشتگی های یک سرباز سابق ویتنام است که در منهتن راننده تاکسی شده است و با نجات دختر خردسالی از چنگ باند فحشاء و دلبستگی اش به زنی که در دفتر انتخاباتی یک نامزد شهرداری کار می کند،در هم گره می خورد.

این فیلم در چهار رشته به جز کارگردانی، نامزد اسکار شد که به هیچ کدام دست نیافت، در عوض برنده شدن این فیلم در جشنواره کن که معتبرترین جشنواره سینمایی جهان محسوب می شد، نام اسکورسیزی را بر سر زبان ها انداخت.

این فیلم اولین حضور جودی فاستر در نقش روسپی خرد سال است که برای آن برنده جایزه بهترین بازیگر نوپای بفتا ( آکادمی هنرهای فیلم و تلویزیون بریتانیا) نیز شد.

موفقیت اسکورسیزی با دو فیلم بعدی نیویورک نیویورک و آخرین والس کاملا تثبیت شد، در سال ۱۹۸۰ او فیلم سیاه و سفید و گاو خشمگین را ساخت که رابرت دنیرو را برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر مرد کرد، این تنها جایزه اسکار دنیرو از آن زمان تا کنون است.

این فیلم همچنین اسکاردیگری برای یکی دیگر ازهمکاران دائمی اسکورسیزی یعنی تلما شونمیکر برای تدوین به ارمغان آورد.فیلم در شش رشته دیگر نیز از جمله کارگردانی نامزد اسکار شده بود که به هیچ یک از آنها دست نیافت.

پس از سلطان کمدی (۱۹۸۳) که موفقیتی در گیشه به دست نیاورد اما با نقدهای مثبت منتقدان روبرو شد وی دست به کار ساخت فیلم جنجالی آخرین وسوسه مسیح بر اساس کتاب نیکوس کازانتزاکیس شد اما شرکت فیلم سازی پارامونت تحت فشار گروه های مذهبی، از تهیه آن خودداری کرد و ساخت فیلم پنج سال به تعویق افتاد.

پس از این پروژه ناموفق، اسکورسیزی به فیلم سازی با بودجه کم و شبه زیرزمینی روی آورد و فیلم بعد از ساعت ها را ساخت.

پس از آن به ساخت کلیپ "بد" برای مایکل جکسون و کارگردانی رنگ پول پرداخت و موفقیت تجاری این فیلم راه را برای از سر گیری پروژه آخرین وسوسه مسیح بافیلم نامه پل شرایدر هموار کرد.

اکران این فیلم که با جنجال بسیاری در جهان روبرو شد باردیگر نام اسکورسیزی را بر سر زبان ها انداخت و او را برای دومین بار نامزد دریافت اسکار بهترین کارگردانی کرد اما در نهایت این اسکار به بری لوینسون برای مرد بارانی تعلق گرفت.

در سال ۱۹۸۹ او یکی از اپیزودهای قصه های نیویورکی را کارگردانی کرد که دیگر اپیزودهای آن را فرانسیس فورد کاپولا و وودی آلن ساخته بودند.

سال بعد او رفقای خوب را ساخت که سومین نامزدی او برای اسکار کارگردانی را در پی آورد و پس از آن به بازسازی فیلم ساخت ۱۹۶۲ یعنی تنگه وحشت پرداخت که با فروش فوق العاده ای در سینماها روبرو شد.

عصر معصومیت، کازینو، دار و دسته های نیویورکی و هوانورد از جمله فیلم های او در سال های اخیر هستند.

در ۲۶ سال اخیر بیش از ۲۰ کتاب در باره او نوشته شده است و گفته می شود سبک کاری او بر روی حداقل یک نسل از فیلم سازان جهان تاثیر گذاشته است.

او در حال حاضر مشغول تولید یک فیلم مستند به نام "درخشش یک نور" در باره گروه راک رولینگ استونز است.

اسکورسیزی، پنج بار نامزد دریافت اسکار بهترین کارگردانی شده بود تا سرانجام برای «مردگان» اسکار سال ۲۰۰۶ رادریافت کرد.

 فیلم‌شناسی

داستانی

مستند

 جوایز

 

.

ادامه مطلبو......

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 2 قبل از ظهر  توسط هیراد افشار | 
تصویر نویسنده در کتاب «عشقهای سخت»
زمینه فعالیت نویسنده
تولد ۱۵ اکتبر ۱۹۲۳
سانتیاگو دِلاس وگاس، کوبا
مرگ ۱۹ سپتامبر ۱۹۸۵
سیه‌نا، ایتالیا

ایتالو کالوینو (به ایتالیایی: Italo Calvino) ‏ (۱۵ اکتبر ۱۹۲۳ - ۱۹ سپتامبر ۱۹۸۵) یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان ایتالیایی قرن بیستم است. بسیاری از آثار وی به زبان فارسی ترجمه شده‌است. او نویسنده ,خبرنگار,منتقد و نظریه پرداز ایتالیایی است که در سال ۱۹۲۳ به دنیا آمد و فضای انتقادی آثارش باعث شده او را یکی از مهم ترین داستان نویس‌های ایتالیا در قرن بیستم بدانند.

 زندگی

کالوینو در سانتیاگو دِلاس وگاس در کوبا به دنیا آمد پدر و مادرش هر دو گیاه‌شناس بودند و تأثیر آن‌ها در طبیعت‌گرایی آثار وی مشهود است[نیاز به ذکر منبع]. وی تا پنج سالگی در کوبا ماند، سپس به ایتالیا رفت و بیشتر زندگی خود را همان‌جا سپری کرد.

کالوینو تا هجده سالگی در سان‌رمو ماند، سپس، در سال ۱۹۴۱ به تورین رفت. در سال ۱۹۴۳ به نهضت مقاومت ایتالیا و بریگاد گاریبالدی، و پس از آن بهحزب کمونیست ایتالیا پیوست،

کالوینو در سال ۱۹۴۷ با نوشتن پایان‌نامه‌ای دربارهٔ جوزف کنراد در رشتهٔ ادبیات از دانشگاه تورین فارغ‌التحصیل شد، و سپس به همکاری با روزنامهٔ محلی حزب کمونیست لونیتا پرداخت. در همین سال، پس از انتشار کتاب راه لانهٔ عنکبوت با مضمون نهضت مقاومت که برای او جایزهٔ ریچنه را به ارمغان آورد، با برخی مشاهیر ادبی ایتالیا از قبیل ناتالیا گینزبرگ و الیو ویتورینی آشنا شد. او در این سال‌ها با مجلات کمونیستی مختلفی همکاری می‌کرد.

کالوینو در سال ۱۹۵۰ به اتحاد جماهیر شوروی سفر کرد. یادداشت‌های این سفر در روزنامهٔ لونیتا چاپ شد و برای او جایزه به ارمغان آورد.[۱] در دههٔ پنجاه کالوینو به نوعی تخیل ادبی‌تر نزدیک به حکایت‌های پندآمیز گرایش پیدا کرد که در آن هجو اجتماعی و سیاسی با تفننی طنزآمیز همراه است. چند کتاب از جمله شوالیهٔ ناموجود و مورچهٔ آرژانتینی را منتشر کرد و با نشریات کمونیستی و مارکسیستی همکاری کرد، تا این که در سال ۱۹۵۷ به شکل غیرمنتظره‌ای از حزب کمونیست کناره‌گیری کرد و نامهٔ استعفایش در نشریهٔ «لونیتا» چاپ شد. کتاب بارون درخت‌نشین هم در همین سال منتشر شد.

به رغم سخت‌گیری‌های موجود برای ورود بیگانگان متمایل به دیدگاه‌های کمونیست، توانست با دعوت بنیاد فورد به امریکا سفر کند و شش ماه آنجا بماند. کالوینو چهار ماه از این شش ماه را در نیویورک گذراند و به گفتهٔ خودش کاملاً تحت تأثیر دنیای جدید قرار گرفت. در این مدت با ایستر جودیت سینگر هم آشنا شد، که چند سال بعد در سفری به کوبا، در هاوانا با او ازدواج کرد. کالوینو در این سفر کوبا، به زادگاهش نیز رفت و با ارنستو چه گوارا هم دیدار کرد.

کالوینو در طول دههٔ ۶۰ به همراه الیو ویتورینی نشریه ادبی منابو را منتشر کرد. از این دوره به بعد، کالوینو بی آن که از طنز دور شود و یا خوانش بسیار شخصی خود را از کلاسیک‌ها را منکر شده باشد، به داستان‌های مصور و علمی-تخیلی با ترکیب بندی شکل‌گرایانه روی آورد. در این زمینه می‌توان از «مارکو والدو»، «کمدی‌های کیهانی»، «کاخ سرنوشت‌های متقاطع» و «شهرهای نامرئی» نام برد. مرگ ویتورینی در سال ۱۹۶۶، روی کالوینو که یکی از معدود دوستان زندگیش را از دست داده بود تأثیر عمیقی گذاشت. پس از آن بود که سفرهای زیادی به پاریس داشت و با رولان بارت ملاقات کرد، و فعالیت‌هایی در زمینهٔ ادبیات کلاسیک در سوربن و دیگر دانشگاه‌های فرانسه انجام داد. به این ترتیب آثار چاپ شده از او در طول دههٔ هفتاد (از جمله «اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری») چاشنی یا درون‌مایه‌ای از ادبیات کلاسیک دارند.

ایتالو کالوینو در دهه ۱۹۶۰ به زادگاهش کوبا برگشت و در هاوانا با ارنستو چه‌گوارا دیدار کرد. این نویسنده در اواخر دهه ۱۹۶۰ به همراه ویتورینی نشریة معتبر منابو را منتشر کرد و عضویت در کارگاه داستان‌نویسی (اولیپو) را پذیرفت و از این طریق با (رمون کنو) نیز آشنایی شد.

کالوینو از پایان همین دهه با حفظ سبک اصلی و طنز خاص خود روی به ادبیات علمی ـ تخیلی و فانتزی آورد داستان‌هایی چون مارکووالدو، کمدی‌های کیهانی و شهرهای نامریی را نوشت.

کالوینو در طول حیات ادبی خود در ژانرهای گوناگونی قلم زده‌است، داستان کوتاه، رمان، مقاله و رساله علمی و ادبی نوشته و تحقیقات فراوانی کرده‌است مشخصه بارزِ نوشته‌های او از هر سنخی که باشد (کالوینویی) بودن آنهاست چرا که سبک و سیاق خاص او در تمامی آثارش به چشم می‌خورد.

کالوینو نویسنده‌ای مبدع و نوآور است. خلاقیت او در قصه‌نویسی از موضوع داستان تا طرح و چگونگی پرداخت آن اعجاب‌آور است. رولان بارت او را با بورخس به دو خط موازی تشبیه کرده و از کالوینو به عنوان نویسنده پُست مدرن نام می‌برد. کالوینو نویسنده‌ای است که جایی چنان روشن همه‌چیز را به طنز می‌گیرد و جایی جهانی خلق می‌کند. سراسر ابهام و رمز و راز و از این رو بر غنای داستان می‌افزاید.

شروع فوق‌العاده کتاب (اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری) گویای تسلط و توانایی او بر شیوه‌های داستان‌گویی مدرن است: (تو داری شروع به خواندن داستانِ جدید ایتالوکالوینو می‌کنی، آرام بگیر، حواست را جمع کن و ...) در دهه ۱۹۵۰ میلادی مطالعه بر روی افسانه‌های ایتالیایی را آغاز می‌کند که حاصل آن چاپ کتاب (افسانه‌های ایتالیایی) و همچنین تریلوژی معروف او: ویکنت شقه شده، شوالیه ناموجود، بارون درخت نشین اوج خلاقیت و پرواز فکری کالوینو در آثار تخیلی‌اش خواننده را حیران می‌کند. تسلط او در جمع مباحث علمی و جذابیت داستان‌نویسی راه‌ها و شیوه‌های نوین در چشم‌انداز ادبیات معاصر جهان خلق کرده‌است.

اومبرتو اکو نویسنده و اندیشمند هموطن کالوینو در مقاله‌ای تحتِ عنوان (نقش روشنفکران) از کتاب بارون درخت‌نشین و پرسوناژ اصلی آن به عنوان یکی از کلیدهای مهم درک مسئولیت روشنفکران نام می‌برد. و مطالعه آثار کالوینو را به همه توصیه می‌کند. غالب آثار مهم این نویسنده به زبان فارسی ترجمه و منتشر شده‌اند.

در سال ۱۹۸۱ نشان افتخار فرانسه به او اعطا شد.

او بر اثر خونریزی مغزی در سیه‌نا چشم از جهان فرو بست.

 آثار

داستانی
غیر داستانی

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط هیراد افشار | 
مارادونا....عمو فیدل.....حاج ممود......هوگو چا    و زس!!! معمر شتر چی!!!

اینا رو پشت هم قطارکنی چی در میاد ازش؟؟؟

ما قهرمانیم!!

تکه یخی ذوب میشود!!!نمایش پایان میپذیرد!!

راستی ....

mark chapman اسمیت اند وسونشو از کجا خریده بود؟؟؟؟

برادر متعهد و بسیجی حاج دیه گو ارماندو مارادونا....احتمالا به عنوان رییس فدراسیون فوتبال و مربی تیم ملی

انتخاب و نام خویش را به: حاج داود اردوانی تغییر خواهد داد....تا مشت محکمی بر دهان مستکبران ویچ طلب زده شده و ....انجای صفایی فراهانی بسوزد!!!

در راستای تبادلات فرهنگی هنری ورزشی.....بین امم متحد چاممود فیدلیه!! ایران نیز متعهد گردید علی ابادی

پدر ورزش ایران را بعنوان سفیر فرهنگ و ورزش به ونزویلا تقدیم نماید!!!


مارادونا: دوست دارم احمدي نژاد را ببينم
تهران - خبرگزاری اقتصادی ایران
اكونيوز:كاردار ايران در آرژانتين از علاقمندي مارادونا اسطوره فوتبال جهان براي سفر به ايران و ديدار با احمدي‌نژاد رئيس جمهوري كشورمان خبر داد.

به گزارش خبرگزاري اقتصادي ايران،"محسن بهاروند" كاردار سفارت جمهوري اسلامي ايران در آرژانتين ، در خصوص اخبار مطرح شده مبني بر درخواست «ديگو مارادونا» براي ديدار با محمود احمدي‌نژاد رئيس جمهوري كشورمان، به ملاقات انجام شده با مارادونا در قالب ديدارهاي فرهنگي و به عنوان چهره محبوب در آمريكاي لاتين و آرژانتين اشاره كرد و افزود: در اين ملاقات اثري از صنايع دستي اصفهان تقديم وي شد.

 

وي اضافه كرد:‌ مارادونا براي ملاقات با ما ابراز تمايل كرده بود براي اينكه دوستي و احساس قلبي خود را نسبت به ملت ايران بيان كند كه در اين ملاقات پيراهن ملي شماره 10 خود را امضا و به ملت ايران تقديم كرد.

 

بهاروند خاطرنشان كرد:‌ مارادونا در اين ديدار مكررا از علاقمندي خود به ملت ايران و ابراز خرسندي از مقاومت اين ملت براي دفاع از حقوقش سخن مي‌گفت و همچنين ابراز تمايل كرد تا ديداري با آقاي احمدي‌نژاد رئيس جمهور داشته باشد همان طور كه با فيدل كاسترو، چاوز و شخصيت‌هاي انقلابي دنيا نيز ملاقات كرده است.

 

وي در خصوص مكان اين ملاقات با بيان اينكه مارادونا علاقمند سفر به ايران است، خاطرنشان كرد: ايشان علاقمند است به ايران سفر و اين ملاقات را انجام دهد و ما قول داده‌ايم اين موضوع را به ايران و وزارت خارجه منتقل كنيم.

 

كاردار ايران در ادامه با بيان اينكه مارادونا درباره جزييات صحبتي نكرده و چارچوبي را تعيين نكرده است،‌ به فارس گفت: ايشان درخواستي را مطرح و ما نيز اعلام كرديم كه اين درخواست را منتقل مي‌كنيم.

 

وي در خصوص انتخاب مربي آرژانتيني و مطرح شدن مربياني چون «بيله سا» و «بيلاردو» براي تيم ملي فوتبال ايران، با بيان اينكه آرژانتين در فوتبال و ورزش قهرماني يك ذخيره ورزشي است، خاطرنشان كرد: مصلحت نيست مردم دو كشور را در حوزه‌هاي فرهنگي و ورزشي محدود كنيم.

 

كاردار ايران با اشاره به مشكل موجود در روابط سياسي دو كشور، تصريح كرد: لزومي ندارد بقيه ابعاد روابط را محدود و سخت گيرانه نسبت به آن برخورد كنيم.

 

پيش از اين بهاروند در گفتگويي اعلام كرد كه پيراهن امضا شده از سوي مارادونا به موزه هداياي وزارت خارجه ارسال خواهد شد.

 

 ادامه مطلبرو.......هیییه!!!

 


ادامه مطلب