![]() |
![]() |
|
| بچه مثبتها جمع شوید تا برویم رستگاری بازی...... |
|
محرم......
حسین.....پسر..َعلیَ.......
مسیح را در نینوا به صلیب کشیدند... نخستين شعر عاشورايى مكتوب در زبان فارسى ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 1 قبل از ظهر توسط هیراد افشار |
|
|
Empty spaces.what are we living for Abandoned places .I guess we know the score On and on Does any body know what we are looking for Another hero,another mindless crime Behind the cur tain ,in the pantomime Hold the line .does any body want to take it any more The show must go on The show must go on . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 2 قبل از ظهر توسط هیراد افشار |
|
|
فِرِدی مِرکوری (فرخ بُلسارا) خواننده اصلی گروه کوئین بود.
ششم سپتامبر ۱۹۴۶ در «زنگبار»، یک زوج زردشتی (از پارسیان هند) به نامهای «جـِر» و «بومی بولسارا»، صاحب فرزندی شدند که در ابتدا نامش را«فـرّخ» گذاشتند امّا خیلی زود به دلیل تلفظ مشکل این نام نزد اطرافیانشان -که تقریباً همگی انگلیسی زبان بودند- نام او را به «فردریک» (فِرِدی) تغییر دادند.فردی خواهری کوچکتر به نام کشمیرا هم داشت. پدر فردریک به عنوان تحویلدار دادگاه عالی، در استخدام دولت بریتانیا بود. یک سال بعد خانواده او به هندوستان مهاجرت کردند. موقعیت شغلی پدر فردی و مسافرتهای پی در پی آنها ایجاب میکرد که فردی به مدرسه شبانه روزی «سنپیتر» در بمبئی فرستاده شود تا بدینصورت به ثبات و استحکام شخصیت او لطمهای وارد نیاید. او گاه تا دو سه سال والدینش را نمیدید. در اینجا بود که نام او نزد دوستان و سپس نزدخانوادهاش از فردریک به فردی تبدیل شد و همینجا بود که معلّمانش متوجه استعداد عجیب او در موسیقی شدند. علاقه فراوان فردی به هنر، بخصوص موسیقی موجب شد تا مدیر مدرسه از والدینش بخواهد تا در کلاسهای موسیقی مدرسه نیز شرکت کند. فردی کلاسهای پیانو را با جدیت و علاقه فراوان دنبال میکرد و در سال ۱۹۵۸ با دوستانش گروه موسیقی راک به نام The Hectics را تشکیل داد. زنگبار تا ۱۹۶۴ مستعمره بریتانیا محسوب میشد امّا در این سال استقلال خود را به دست آورد. به همین دلیل، زندگی برای فردی و خانوادهاش مشکل شد و آنها تقریباً بادست خالی و تنها با چند چمدان لباس و مقداری خردهریز راهی اروپا شدند. در سپتامبر همان سال فردی در دانشکده آیلوُرث برای اخذ مدرک عالی در رشته هنر ثبت نام کرد. در ۱۹۶۶ فردی حائز رتبه اول در رشته هنر شد و شروع به گذراندن واحدهای طراحی و گرافیک در «دانشکده هنر ایلینگ» کرد. همینجا بود کهفردی نام فامیلش را از بولسارا به مرکوری تغییر داد. ر سال ۱۹۷۰ فردی مرکوری، راجر تیلر، برایان می و دوست دیگری به نام مایک گروز، گروه «کوئین» (به انگلیسی: Queen به معنای «ملکه») را تشکیل دادند. اسم گروه پیشنهاد فردی بود. روز شنبه ۲۷ ژوئن ۱۹۷۰، بهعنوان روز اوّلین اجرای زنده کوئین به تاریخ موسیقی پیوست. بعضی از مشهور ترين آهنگ هاي گروه کوئين عبارتاند از: «راپسودي بوهمي»، «ما قهرمانيم» و «چيز کوچک ديوانه اي که عشق خوانده میشود».
او در سالهای آخر، با وجودآگاهی از مرگ زودرس خویش، بهیادماندنیترین کارهایش را خلق کرد.
فردی مرکوری کودکی ام را با او و باب دیلن و عمو حسن که بقول پدربزرگ رفته بود خلبان طیاره شود مطرب رقاصه!! شده بود..!! به یاد می اورم!! خوب به یاد دارم ان سالها را سالهای ویدئو و کاست!! سالهای ضربدرهای کاغذی روی شیشه خانه و اژیر قرمز....و مارش نظامی و اخبار.... شهید و....شهید و .....شهید. یادشان گرامی.. کوئیین تنها باندی بود که میشناختم و میتوانستم گوش کنم.. عمو حسن باب دیلن را مدام پیشنهاد میکرد و تاکید داشت فقط باب را و.... Blown in the wind The free wheelin Master of war ……… اما Bohemian Rhapsody We are the champion Polar bear Seven seas of(rhye) Stone cold crazy Good company Save me Under pressure Radio gag a One vision Akind of magic Friends will be friends The miracle Breakthru Scandal Innuendo ………….. چیز دیگری بودند و هستند!! عکس فردی رو روی قاب کاست داشتم هر روز نگاه میکردم و با خودم زمزمه میکردم. .... هنوز بعد از گذشت سالها از ان روز های گذشته با شنیدن نوای اعجاب اور موسیقی گروه کوئیین همان حس زنده میشود و .... عمو حسن حالا سالهاست بی خبر گوشه ای توی همین دنیا داره زندگی میکنه و شاید بقول پدر بزرگ مشغول رقاصی و .... اینجور کار هاست!! اما من .... عمو حسن رو تحسین میکنم چه انروز ها فرهاد را به من معرفی کرد و کویین را و کتاب را . تقدیم به عمو حسن و عمو حسن هایی که نسلی را زنده کردند نسل من را نسل ترا... راستی چرا عمو حسن ها کم شدند؟؟ ادامه مطلبرو......
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 2 قبل از ظهر توسط هیراد افشار |
|
|
جهان با شکوه خدای انباشته شده.....
و بر افروخته خواهد چون پرتوی بر زرورقی خرد و در یکی شکوهندگی گرد خواهد امد چون تراوش روغنی چکیده از زیتونی. از خشم خدا ادم پس چرا ابا نمیکند؟ گام فرسوده اند نسلها .فرسوده اند. فرسوده اند... و همه تفتیده اند از داد و گرفت .دیده سو باخته اند.ننگها یافته اند از جان فرسودن. و لکالک ادمی را به تن کرده اند و بوی ادمی را به ارث برده اند .پهنه عریان است اینک... و نه به سایه پایی احساس کرد خواهند چون گام بگشایند با این همه. طبیعت را تمامی نیست!! در دل هر چیزی عزیزترین زلالی ها میزید و گر چه اخرین نورهای غرب تاریک دور شتافته اند اه.صبح.بر استان قهوه رنگ شرق.بر میشود هم از ان روی که روح القدس بر فراز گیتی کژ ومژ بر تخمی خوابیده با سینه اکنده از گرمی ...و ...اه... از نور... Hopkins The world is charged with the grandeur of God. It will flame out, like shining from shook foil; It gathers to a greatness, like the ooze of oil Crushed. Why do men then now not reck his rod? Generations have trod, have trod, have trod; And all is seared with trade; bleared, smeared with toil; And wears man’s smudge and shares man’s smell: the soil Is bare now, nor can foot feel, being shod. And for all this, nature is never spent; There lives the dearest freshness deep down things; And though the last lights off the black West went Oh, morning, at the brown brink eastward, springs— Because the Holy Ghost over the bent World broods with warm breast and with ah! bright wings. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 1 قبل از ظهر توسط هیراد افشار |
|
|
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
ای یاد توام مونس در گوشه ی تنهایی وی خاطره ات پونز، نوک تیز کف کفشم این صندل رسوایی، این صندل رسوایی گرگی تو و میشم من، جمعا به تو آویزیم آب از تو سریشم من جمعا به تو آویزیم اگزاز و دیازپامی، جز زلفت آرامی چون زلف تو نارامم رسوا و پریشم من سشوار.... سشوار..... سینمای مدرن......
ادامه مطلبو.....................
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط هیراد افشار |
|
|
موسیقی شان...
نوای ساز شان.. جنگ یک روزنه است با خواهش نور.... زارعان فروتن توت فرنگیهای وحشی.....
ادامه مطلبو... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 4 قبل از ظهر توسط هیراد افشار |
|
|
من و کارخانه شوکولات سازی......... گفت : پری را میشناسم که شبها رو بوم سینما عصر جدید سیگار میکشه!!! گفتم: میرم سوییس نستله رو میخرم!!!! اینقده کیت کت میخورم تا بترکم!! گفت: تهرون دیگه حال نمیده..زمستونش زمستون نی... گفتم: یکی بهم گفت من باهاس مادا گاسکار بدنیا می اومدم!!! گفت: میام تهرون...بر میگردم .... سارا گفت: تو اهل اینجا نیستی....اما کاش اینجایی بودی!! خود کشی خود کشی انهم ماهی چند بار!! قبل از ناهار... بعد از ناهار.. کی ککش لرزید؟؟ نستله هنو کیت کت میده بیرون تهرون دیگه کافه نداره من تو ماداگاسکار بدنیا نیومدم!!! سارا هم همچنان معتقد ه که تو اینجایی نیستی ....
ادامه مطلبو....
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط هیراد افشار |
|
|
دیر شده
به کلام پدرم گوش فرا نداده ام!!! به ان پند پدرانه... انگاه که گفت: خیلی پبشتر از تولد تو من برای بودنت جنگیدم!!! نه مجال گریزم است و ..... در سرزمین من دل بستن به خرس قطبی عاقبت خوشی ندارد!!! نیش زنبورانش از ره کینه است!! بر من روا نیست تلاش پدرم را نادیده بگیرم!!! نیاز دارم عاشق خرس قطبی باشم و مار را بفهمم!!! پدرم نیز چنین کرد و .... ان خرس قطبی که صد قافله دل همره اوست!!! دلش را به تاراج برد.
خرسهای قطبی را ... خرسهای قطبی را ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط هیراد افشار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هر گونه گرته برداری و اقتباس از سبیل اینجانب با برخورد نزدیک از نوع سوم همراه است!!! تمامی حقوق این عکس تحت حمایت اقای کپی رایت!!! است!!
|
|
RSS
|