![]() |
![]() |
|
| بچه مثبتها جمع شوید تا برویم رستگاری بازی...... |
رستاخیز اریک.....
و خداوند اریک را مرحمت کرد.........(یقه شو...!!)
و اریک..............جاودان شد!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 1 قبل از ظهر توسط هیراد افشار |
|
|
من چراغها را خاموش کرده ام.......دیری ست.
تو لباساتو در ار .... حغیقط !! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 6 بعد از ظهر توسط هیراد افشار |
|
|
بسی منم.....من بسی ام!!!
راستی تو که ژاکت قرمز تنت کردی.....چه؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط هیراد افشار |
|
|
از انسان میترسم.....تو چی؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1 قبل از ظهر توسط هیراد افشار |
|
|
سینیور مائورو د سیلوا هنو نمرده بود .....خون در شریانها جریان داشت...نمیشد به وضوح علائم حیاتی را تایید کرد اما چیزی وجود داشت که ثابت میکرد مائورو هنو نمرده! بهر حال خون زیادی از او رفته بود .... شوک ناگهانی اصابت ساچمه های گلوله وینچستر دون وینچنزو هم مزید علت! ادرار زرد ...لزج...غلیظ و بد بویی که از میان پاهای سینیور مائورو د سیلوا روان شده بود نیز موید این نکته بود که حال او اصلا خوب نیست. دن وینچنزو بعد از شلیک به مائورو سوار ون شورلت اش شده و رفته بود..زده بود به چاک. مائورو اما هنو زنده بود.چشمانش نیمه باز..دهان اش خشک ...خشک...و باز. انگار سالها بود اب به ان دهان نرسیده بود ..حتا قدرت تکان دادن زبان را در کام نداشت.. بهر حال در دعوایی در این سطح مثل دعوای قدیمی دن وینچنزو و مائورو حلوا که خیرات نمیکنند.. علت دعوا حالا هر چه بود ..........بود!! سرب داغ بدن نحیف و پیر سینیور د سیلوا را سوراخ سوراخ کرده بودو داغ ان عطش را بر سراسر بدن و روح اش روان... سینیور مائورو منتظر بود تمام اتفاقات زنده گی اش از کودکی تا اصابت گلوله جلوی چشمش رژه برود.. که دنیا اسلوموشن شود....مثل فیلمها! اما دریغ از یک تکان! او خود را برای مرگی تلخ و عطش اور اماده میکرد! افتاب داغ نیمه های سپتامبر پوستش را میسوزاند. درد گلوله جان اش را! بد تر از همه رکبی که از دن وینچنزو خورده بود بود که جاهای دیگرش را میسوزاند! هیچ کس نمیتوانست مائورو را غافلگیر کند...لا اقل تو مکزیک که نمیشد! حالا سینیور مائورو دسیلوا مثه یه گرگ پیر زخمی منتظر مرگ مانده بود.... از وقتی تیر خورده بود و روی زمین پهن شده بود..یه اواز قدیمی مکزیکی تو ذهنش بازی میکرد مدام. اما هیچ تصویری حتا گنگ....نه خبری نبود..!! چشمانش رابست تا مرگ راحتتر کارش را بسازد! همین دیشب بود که جلوی مجسمه ساموئل قدیس زانو زده بود و به انا ماریا قول داده بود به خاطر دخترشان جنیفر که قرار بود چند ماه بعد عروس دن وینچنزو شود دست از دعوا بردارد و از در صلح وارد شود!! اما امان از کینه...کینه...و داد از عطش!! سینیور به لاشخورهای بالای کوه فکر میکرد که تا چند ساعت دیگه دلی از عزا در می اوردند! مرگ خیلی کند بود. کاش میتوانست زبان در کام بچرخاند... حرکت در والاترین نوعش حرکت ارام چشمها بود .....سکونی مرگبار در دشت اویزان بود... اما باد ارامی وزیدن گرقته بود که روی خون خشک میچرخید و بوی ادرار را بلند میکرد!! جای زخمها را میسوزاند! مائورو اندیشید : حالا دن وینچنزو توی بار فرانسوای سیبیلو لمیده و داره ابجوی خنک سر میکشه و به روح فقید من تف میندازه! انا ماریا چه؟ حتما کنار مجسمه ساموئل قدیس زانو زده و داره تسبیح میندازه! و نذر میکنه چقدر دلش واسه همه تنگ شده حتا دن وینچنزو! خبری از مرگ نبود اما!! هوا داشت گرگ و میش میشد ......و پس!!! عطش دیگه عادت شده بود و سیراب شدن فضیلتی دست نیافتنی! مائورو دسیلوا هنو نمرده! احساس کرد صدایی از زمین می اید... نمیتوانست تکان بخورد .....درد هنو بود....خوب هم بود....چون نشان میداد مائورو هنوز زنده است!! مائورو خاک را میدید که هوا میرفت...و ماشین بزرگ سیاه رنگی که مستقیم به سمت او می امد! پیش خودش فکر کرد: به جز دن وینچنزوی لامروت دیگر کسی نخواهد بود مطمئنا ... حتما آمده تا از مرگش مطمئن شود ... یا شاید ... نه اصلا موضوعیتی ندارد دعوای آنها لااقل سی سالی می شد که دوام آورده بود و حتی موضوع ازدواج دختر مائورو یعنی جنیفر با پسر دن وینچنزو از شدت آن نکاسته بود ماشین نزدیک تر می شد مائوروی بخت برگشته تسلیم شده بود به هر حال تیر خلاص دن وینچنزو خیلی بهتر از مرگ تدریجی و گرما و عطش بود . ماشین نزدیک بود او را زیر بگیرد که ناگهان متوجه نعش بی رمق مائورو شد و با سرو صدای زیادی ایستاد... دوباره سکوتی مرگ بار حکم فرما شد . کمی بعد در ماشین باز شد . مائورو نمی توانست چیزی ببیند تکان هم نمی توانست بخورد . عطش دوباره شروع شده بود ... عجیب ! مائورو متوجه پاهای زنانه ای شد که از ماشین پیاده شدند .چکمه های ورنی سیاه و براق ... بعد پاهائی دیگر . یکی شلوار جین آبی با چکمه های قهوه ای به پا داشت و آخری هم دامنی آبی با کتانی های سفید و پاهائی سفید و هوس انگیز !! عجیب بود مائورو اصلا آدم هیزی نبود .هیچوقت توی عمرش چشم چرانی نکرده بود تازه اندام آنا ماریا را نیز خیلی نمی سکید !! عمرش را به ساختن گیتار و جنگ با دن وینچنزو گذرانیده بود و البته کمی زیاده روی در عصرهای یکشنبه توی کافه فرانسوای سیبیلو !! ولی پاهای آن دخترک را هیچوقت فراموش نخواهد کرد لااقل این را مطمئن بود!! دخترها به سمت او آمدند . آفتاب نیمه جان دم غروب سپتامبر چیزی از چهره هاشن نشان نمی داد مائورو سعی کرد موقعیتش را عوض کند اما نمی توانست . دخترها حالا بالای سر او بودند . دختر دامن پوش کتانی های سفید نایکی به پا داشت بدون جوراب . ساق ها و ران ها آنقدر سفید و خوش تراش بودند که نگو و البته هوس انگیز . تاپ سفیدی بر تن داشت که روی آن علامتی بود و نوشته ای با عنوان : قدیسه های فاحشه !! دو دختر دیگر نیز این علامت را روی لباسهاشان داشتند . آنها به هم نگاه می کردند و به سینیور مائورو . دختر چکمه ورنی پاهایش ر ا دو طرف بدن نیمه جان مائورو گذاشت و آرام روی شکم مائورو نشست . مائورو از شدت د رد نمی توانست فریاد نزند و نتوانست ! دختر به زخمها و دهان خشک مائورو خیره شد و بعد به آن دو نفر دیگر نگاه کرد و چیزی زیر لب زمزه کرد یکی از دخترها به طرف ماشین دوید و با سبدی بازگشت . با قمقمه ای آب صورت و زخمهایش را شستند و کمی آب به خوردش دادند اما عطش هنوز فرو نرفته بود و آ زار دهنده بود. بوی تند عطر دختران مهربانیشان و البته دلبری و اطوار هوشبرانه شان باعث می شد مائورو مرگ را پس بزند!! گرچه تاخیر مرگ اصل موضوع را تغییر نمی داد.. دختر چکمه ورنی چیزی دم گوش مائورو زمزمه کرد و از روی او بلند شد . ما قدیسه های فاحشه هستیم و تو .... سینیور مائورو دسیلوا تا مرگ فاصله ای نداری . ما فقط برای رفع عطش تو نیامده ایم که هیچ فایده ای ندارد . تو فرصت داری هفت آرزو کنی تا برآورده شود . دختران به سمت ماشین رفتند صدای موسیقی بلند شد آنها بطری های مشروب به دست روی کاپوت و سقف ماشین به رقص پرداختند ( البته نه از این رقص ها ها !!! ) رقصی شهوت انگیز تر از استریپ تیز های کافه ای !! به شکلی وحشتناک زننده !! مائورو آنچنان غرق تماشای دختران شده بود که فراموش کرد باید هفت آرزو کند تا برآورده گردد . دختران تا پاسی از شب نوشیدند و رقصیدند!! و منتظر مائورو ماندند... سینیور مائورو دسیلوا به شکل دردناکی همراه با عطش سیری ناپذیری از شهوت و... مرد !! هفت آرزوی او بر باد رفت ... دن وینچنزو در جشن عروسی دختر مائوروی فقید اعلام کرد : به احترام او نام نوه اش را جونیور مائورو خواهد گذاشت . آنا ماریا همچنان به معجزات ساموئل قدیس معتقد مانده . و فاحشه های قدیس نیز با ماشین بزر گ سیاه ر نگشان مرگ را آسان تر می کنند و بهشت را خلوت تر. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم فروردین 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط هیراد افشار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هر گونه گرته برداری و اقتباس از سبیل اینجانب با برخورد نزدیک از نوع سوم همراه است!!! تمامی حقوق این عکس تحت حمایت اقای کپی رایت!!! است!!
|
|
RSS
|