![]() |
![]() |
|
| بچه مثبتها جمع شوید تا برویم رستگاری بازی...... |
|
ابله خیال پر داز!!!
اینرا گفت و گذاشت و رفت.... حالم خوبه...همه چی رو به راهه!! نه....من اصلا ناکام نیستم!! خدایا داری با من چی کار میکنی؟؟ فک کردی به زانو می افتم جلوت؟؟ به نیایش؟؟ خدا.... جدا اینجوری فک کردی؟ عمرا................ با هر بر خواستن و نشستنی ذره ای از وجودم رو دادم...به در گاهت....بسته دیگه...!! من کم تحملم!!!! خدا بیا امشبرو با هم حال کنیم بیا بیخیال تعالی و متعالی شویم....بابا بیخیال خدا بیخیال شو بیا امشبرو با بنده هات حال کن اون جوری که ما حال میکنیم حال کن!!! بیا یه پیک ام تو بزن..........................
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط هیراد افشار |
|
|
منازعه جنسی من و او وسط مرغزار اندیشه !! تحقق مشیت الهی بود!! استحاله بود از درون!! و بسیار حیوانی!!!! ان تسلسل عقلایی بی فرهنگی من به غایت عمودی بود!!.............عمودی! ان شباهتهای فریبنده بدن زنانه اش نیز...ان خشکی و چروکیدگی اندامها ..ان حساسیت های شهوانی ..... ان قدر عصبی ام میکنند که منجر به انقباض عضلاتم گردند! میگوید: چرا همیشه تقصیر را بر گردن اختناق رحم موروثی ام می اندازی؟؟!! شما مفسران سنتی متنهای در پیت من خود قضاوت کنید در این روابط وهم انگیز و مخیله افسار گسیخته و حماقت مستتر در متون من چه میتوان یافت جز...........؟؟ جنون پاره های ان ذهن مخدوش که خدا یارش باد ...نیک تقطیریست از حماقت ناب!! شبی گفت دست بر دلم بگذار!! همچو سرگین مذاب بد بو..... داغ...مشتعل....منقل پذیر و هوش ربا!! در تنگنا گذاشتن هذیانات مالیخولیایی شبانه ام وظیفه همیشه گی اش بود.... مانند ملین رفتار میکرد! اما...همین هذیانات به منازعه جنسی من و او وسط مرغزار اندیشه عینیت بخشید! منازعه ای حیوانی....استحاله ای درونی ......موذیانه.....و البته مودبانه!!! من با کور دلی مایوس کننده ای در پی ایجاد بحران در روابطم......بحرانی جنسیتی....امیزشی....پالایشی!! او به بازسازی موضوعی- مصنوعی هذیان مشغول! من به چروکهای زیر شکمش!!! او به تنزیه اخلاقی......من به تفکیک جنسیتی!! و همین تحریم و تکریم و ......طرد ما را به رستگاری خواهد رساند! شبهایی را با طیب خاطر!! در کنار هم امدن صبح را به نظاره نشستیم . برهنگان دیوانه را شمردیم و روزها کنار ساحل کشتیهای حامل شرافت را!! او معتقد بود مغر من جایی است که در ان: نخ میریسند! اسبی مدام یورتمه میرود در ان ! من اما معتقد میباشم! مغز او مرکز اجباری کار درمانی است .....اقامتگاه هرزه گان لا قید است! چنین گشت که در کمتر از نیم قرن منازعه جنسی من و او در وسط مرغزار اندیشه قواعد نوین اخلاقی حاکم بلامنازع شبهای کسل کننده ناتوانان جنسی گردید ............ من به سبب ارتکاب گناهان کبیره فرشته ای با لباس سیاه و شمشیری بر دست بالای سر خود میبینم! او به واسطه رانهای شهوت زایش ............را بر بالین! اما همچنان تسلسل عقلایی بی فرهنگی ام به غایت عمودیست.....عمودی! و این تحقق مشیت الهی ست وسط مرغزار اندیشه! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11 بعد از ظهر توسط هیراد افشار |
|
|
رفاقت من و او پانزده سالی دوام اورده بود! اما چند صباحی میگذشت که رو به زوال گذاشته و ..... نه ان خانه ان خانه بود و نه ان یار همان! رفاقت پانزده ساله مان در دیدار مرلین مونرو خلاصه گشته بود و ان سیگار گوشه لبان بوگی کبیر!! در هر دو حالت حق به جانب او بود.. چه سالها که با هم گذراندیم باهم دانشجو شدیم...قیام کردیم...عاشق شدیم..فارغ شدیم...خندیدیم.. گریه کردیم!! با هم سفرها رفتیم...مکاشفه ها نمودیم اندر احولات شیوخ و .... بی منت تعارفش میکردم به رفقا...و بی منت بوسه میداد مر لبانشان!! چه شبها تا صبح پای فیلمبرداری و بحث و نوشتنها مان بود و صبور دود میشد..میسوخت و دم بر نمی اورد!! هیچ نامحرمی شبی را با ما صبح نکرد ....او ولی محرم بود!! رفیق پانزده ساله ام... (اره قبول من نامردی کردم کم اوردم!! نا رفیقی کردم از پشت خنجر زدم...من...کم اوردم تا ته نیامدم...نیمه راه ......اه....) تو اما ساربان ساعت عقل بودی......در اوج جنون! زنهار!!
ان یار دبستانی را!! خواستیم تا برهیم...تا چیزی شویم نگذاشتند! ما ماندیم و فراق ان یار سفر کرده مان..ان رفیق پانزده ساله! ما مشک پر نمودیم از فراق و فراق دریا گشت ....ما تشنه ماندیم...ماندیم! عقلمان مهماز خورد و رفاقت نهیب گشت و ... روز سیوم: یا رب و یا رحمان به دادمان رسید!و فغانها زدیم و عبرتها گرفتیم! و اموختیم................رفیق پانزده ساله مان مقصودش جز غفلت نبوده و رنج!! در پنجمین روز رنج و درد را همراه خویش نمودیم و هر دم غروبی دیدیم و فروغی! و..... به خویشتن و مرلین مونروی خویشتنمان اندیشیدیم!!! همه در رنج دیدیم فراموشش ننمودیم اما ان رفیق پانزده سال مان را! بر خاطرش سرگین بار نمودیم و فرستادیمش برود بچرد!! روز اخر زحمت بر خویش منقطع نمودیم و ........... ازاد و رها گشتیم.....چون بال و هوا گشتیم!! و نخستین عمیق نفس را بعد از پانزده سال اسارت!!!! تجربیدیم!! بی امان... چونان بر دلمان نشست که لاجرم ماجرم حالیش نشد.......که نخواست و نتاست که بر خیزد!! و انگاه مرلین مونروی عقلمان خویشتن بر ما نشان داد از چه لطف است که تشریف اورده؟ شاید همتت عالیست!!! گفتیم با خودمان لایقش نیستیم!!! ندا امد : ما این همه سال از علو همتمان غافل!!! سیگار را ان رفیق پانزده ساله مان را به بند انگشت.. مرلین مونرو و عمیق نفسی فروختیم!!! جانانه! ما مستوجب انعامیم و همان چند انگشت مرلین مونرو و عمیق نفس ما را بس! مبارکمان بادا...دادا..بادا بادا...دیم دارام رام دام ...داری داری رام!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط هیراد افشار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هر گونه گرته برداری و اقتباس از سبیل اینجانب با برخورد نزدیک از نوع سوم همراه است!!! تمامی حقوق این عکس تحت حمایت اقای کپی رایت!!! است!!
|
|
RSS
|