![]() |
![]() |
|
| بچه مثبتها جمع شوید تا برویم رستگاری بازی...... |
|
رفاقت من و او پانزده سالی دوام اورده بود! اما چند صباحی میگذشت که رو به زوال گذاشته و ..... نه ان خانه ان خانه بود و نه ان یار همان! رفاقت پانزده ساله مان در دیدار مرلین مونرو خلاصه گشته بود و ان سیگار گوشه لبان بوگی کبیر!! در هر دو حالت حق به جانب او بود.. چه سالها که با هم گذراندیم باهم دانشجو شدیم...قیام کردیم...عاشق شدیم..فارغ شدیم...خندیدیم.. گریه کردیم!! با هم سفرها رفتیم...مکاشفه ها نمودیم اندر احولات شیوخ و .... بی منت تعارفش میکردم به رفقا...و بی منت بوسه میداد مر لبانشان!! چه شبها تا صبح پای فیلمبرداری و بحث و نوشتنها مان بود و صبور دود میشد..میسوخت و دم بر نمی اورد!! هیچ نامحرمی شبی را با ما صبح نکرد ....او ولی محرم بود!! رفیق پانزده ساله ام... (اره قبول من نامردی کردم کم اوردم!! نا رفیقی کردم از پشت خنجر زدم...من...کم اوردم تا ته نیامدم...نیمه راه ......اه....) تو اما ساربان ساعت عقل بودی......در اوج جنون! زنهار!!
ان یار دبستانی را!! خواستیم تا برهیم...تا چیزی شویم نگذاشتند! ما ماندیم و فراق ان یار سفر کرده مان..ان رفیق پانزده ساله! ما مشک پر نمودیم از فراق و فراق دریا گشت ....ما تشنه ماندیم...ماندیم! عقلمان مهماز خورد و رفاقت نهیب گشت و ... روز سیوم: یا رب و یا رحمان به دادمان رسید!و فغانها زدیم و عبرتها گرفتیم! و اموختیم................رفیق پانزده ساله مان مقصودش جز غفلت نبوده و رنج!! در پنجمین روز رنج و درد را همراه خویش نمودیم و هر دم غروبی دیدیم و فروغی! و..... به خویشتن و مرلین مونروی خویشتنمان اندیشیدیم!!! همه در رنج دیدیم فراموشش ننمودیم اما ان رفیق پانزده سال مان را! بر خاطرش سرگین بار نمودیم و فرستادیمش برود بچرد!! روز اخر زحمت بر خویش منقطع نمودیم و ........... ازاد و رها گشتیم.....چون بال و هوا گشتیم!! و نخستین عمیق نفس را بعد از پانزده سال اسارت!!!! تجربیدیم!! بی امان... چونان بر دلمان نشست که لاجرم ماجرم حالیش نشد.......که نخواست و نتاست که بر خیزد!! و انگاه مرلین مونروی عقلمان خویشتن بر ما نشان داد از چه لطف است که تشریف اورده؟ شاید همتت عالیست!!! گفتیم با خودمان لایقش نیستیم!!! ندا امد : ما این همه سال از علو همتمان غافل!!! سیگار را ان رفیق پانزده ساله مان را به بند انگشت.. مرلین مونرو و عمیق نفسی فروختیم!!! جانانه! ما مستوجب انعامیم و همان چند انگشت مرلین مونرو و عمیق نفس ما را بس! مبارکمان بادا...دادا..بادا بادا...دیم دارام رام دام ...داری داری رام!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط هیراد افشار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هر گونه گرته برداری و اقتباس از سبیل اینجانب با برخورد نزدیک از نوع سوم همراه است!!! تمامی حقوق این عکس تحت حمایت اقای کپی رایت!!! است!!
|
|
RSS
|